کتاب ها در آب های جاری رها شدند و نابود گردیدند، اما تاریخ گواه خواهد بود که روی تمامی کسانی که به صورت مستقیم این عمل را تایید کردند و آنانی که به صورت غیرمستقیم در برابر آن سکوت اختیار کردند، برای ابد سیاه خواهد ماند. کتاب ها زنده می مانند، زیرا کسی تفکر و اندیشیدن را نمی تواند متوقف کند، اما آنانی که دستور نابودی کتاب ها را دادند تا انسان بر روی این کره خاکی حیات دارد، سیاه روی در قطار بدنام ترین چهره های کتاب سوز و تمامیت خواه تاریخ قرار گرفتند.
زمانی که لشکریان چنگیز در راه فتح ایران باستان و نابودی دودمان عباسی کتابخانه های الموت و بغداد را آتش زدند، دوره ای که به رنسانس اسلامی معروف است از همان زمان متوقف شد و جوامع اسلامی از آن به بعد هیچ گاهی به آن عظمتی که مسلمانان در زمان خلافت عباسی ها دست یافته بودند، دست نیافتند. در سال 1933 در آلمان نیز وقتی حکومت فاشیستی هیتلر زیر نام پاک سازی نژاد آلمان دست به نابودی کتاب ها زد، چند سال بعد از آن کوره های آدم سوزی در آشویتس برپا شد و میلیون ها انسان تنها به جرم تعلق به یک نژاد زنده زنده سوختانده شدند. جالب است که بدانیم هاینریش هاینه، شاعر و نویسنده آلمانی در اوج کتاب سوزان آلمان به درستی پیشگویی کرده بود که "کسی که کتاب را بسوزاند ، انسان را هم خواهد سوزاند". پیش بینی ای که در واقع چند سال بعد درست از آب در آمد . امروز زمانی که به دستور کریم خرم، وزیر اطلاعات و فرهنگ و دادگاه عالی افغانستان کتاب ها در آب انداخته می شوند، آیا مردم حق ندارند تا نگران باشند که دیگر واقعا دموکراسی، آزادی بیان و ارزش های مدرن همه "قصه ی مفت" شده اند و احتمال این که کوره های آدم سوزی و یا پولیگون و سیاست زمین سوخته یک بار دیگر به عنوان ابزار سرکوب مورد استفاده قرار بگیرند، وجود دارد؟
در سال 656 هجری خواجه نصیرالدین طوسی در رکاب دژخیمان هلاکو تنها به خاطر عقده های مذهبی اش دو تمدن بزرگ را به نابودی سوق داد، ولی پس از آن از سوی تمامی انسان های آزاده چه از هم کیشان اش و چه از دیگران نیز مورد تایید قرار نگرفت و در تاریخ نیز شاهدیم که کسی از آن خواجه فریبکار و ددمنش به نیکویی یاد نمی کند.
هیتلر را به یاد بیاوریم.
او تصور می کرد که با تمامیت خواهی و ادعای برتری نژادی می تواند مسیر تاریخ و انسان
را تغییر
دهد. او گمان می برد که تصور برتری نژادی خود عامل پیروزی است،
اما فاتح
نصف اروپا و قاتل میلیون ها انسان در آخر به خاطر یاس و استیصال
و شکست
فضیحانه اش خودکشی کرد.
تاریخ نشان
داده است که برتری قومی همیشه ابزار سیاست بوده است. ملت آلمان هیچ گاهی
جنایت های هیتلر را تایید نکرد، هیچ انسان آزاده ای در افغانستان نیز عملکرد
کریم خرم و حکومتی که او را به این سمت برگزیده است را تایید نمی کند. محقق
نیز نماینده تمامی هزاره ها نیست، چنانچه ربانی و سیاف نیز نمی توانند
نماینده تام الاختیار اقوام شان باشند و به نام آنها هر کاری را انجام دهند.
این را نیز به خاطر داشته باشیم که انتقاد از فاشیزم به مثابه ی ابزار سیاست و تمامیت خواهی، هیچ گاهی به معنای تایید اندیشه های مشابه و منحط جانب مقابل آن نیست. وقتی ما از یک عملکرد فاشیستی به مثابه ی یک ابزار سیاسی انتقاد می کنیم، هیچ گاهی و به هیچ صورتی منظور ما تایید و تعمید عملکردهای فاشیستی دیگران نیست. آنانی که زیر نام قوم، نژاد و زبان دست به سرکوب اندیشه ها می زنند و جشن نابودی کتاب برپا می کنند، در همه جا منفور اند، ولو وابسته به هرقومی و نژادی باشند.
زمانی از نویسنده ای ناشناسی که باورهای ضد ارزشی داشت، خوانده بودم که " خواندن برخی از کتاب ها نه تنها ارزشی ندارند، بلکه وقتی آنها را بسوزانی حتا دود آن چشم ها را اذیت می کند"، اما امروز می بینیم نمایندگان آن نویسنده مجهول و ضد ارزش عملا چنین می کنند و می خواهند به دیگران تفهیم کنند که گویا آن کتاب هایی که در آب ها رها شدند نه تنها ارزشمند نبوده اند، بلکه حتا به برخی از اختلافات قومی و مذهبی دامن می زدند. اما من نمی دانم که این آقایان از کجا این صلاحیت را به دست آورده اند که فکر می کنند آن کتاب ها اختلاف برانگیز بوده اند و بعد هم دستور به نابودی آنها صادر کرده اند. مگر شما فرض می کنید که این ملت و مردم عقل و شعور ندارند که کتابی و یا کتاب هایی می تواند میان آنها اختلاف ایجاد کند. مگر شما از کجا تشخیص داده اید که ایمان و اتحاد این مردم متزلزل شده است که خواندن یک کتاب می تواند میان شان اختلاف ایجاد نماید.
شما با رای همین مردم انتخاب شدید، به این امید که برای شان تغییر بیاورید، اما حالا برای شان تکلیف تعیین می کنید که فلان کتاب برای شان خوب است و فلان کتاب برای شان بد. اگر واقعا به شعور و ایمان این مردم باور ندارید، چرا انتخابات برپا می دارید و میلیون ها دالر را صرف کسانی می کنید که یک کتاب می تواند ایمان و اتحاد شان متزلزل کند؟
ملت ها همیشه زمانی بدبخت شده اند که سیاستمداران شان فرض کرده اند که هرچه آنان می اندیشند، درست است. آلمان را جنگ نابود نکرد، اما اندیشه یک گروه کوچک چنان باری را برشانه های آنها گذاشت که تا قرن ها مردم آلمان مجبور به پرداخت تقاص آن اند. استالین، موسولینی، صدام حسین و دیگران از قماش آنها نیز نتوانستند جلو اندیشیندن را بگیرند و تاریخ گواه خواهد بود که هیچ کس دیگری نیز نمی تواند این کار را بکند.
با این حال تنها چیزی را که من نگران آن هستم این است که با رها کردن کتاب ها در آبهای جاری، صدای سم لشکریان چنگیز و هلاکو، صدای آژیر ماموران گشتاپو و اس اس، صدای چکمه های دژخیمان کی جی بی از همین نزدیکی ها از پهلوی پل باغ عمومی از کنار دیوارهای لیسه استقلال در کابل به گوش می رسد و اگر این مسیر تداوم بیابد، دیری نخواهد پایید که چنگیزیان، هلاکویان و گشتاپویان گام های بلندتری بردارند.
در جدال میان عاطفه و واقعیت
سنجر سهیل
دیروقت شب از کار برمی گشتم. ساعت حدود ده شب بود. شب سرد زمستان که پس از بارش یک برف سنگین، سرما در آن بیداد می کرد. سوار بر موترم از نخستین چهار راه که گذشتم، کودکی اسپندی ای در آن دیر وقت شب و آن سرمای سوزان دست داد تا سوار اش کنم. اول توقف نکردم، مردد بودم، آخر در آن دیر وقت شب و سرمای سوزان و جانگداز حضور آن کودک در کنار جاده عجیب به نظر می رسید. شاید هم از چیزی می ترسیدم، اوضاع آشفته و غریب این سرزمین اعتماد را نسبت به هرچیزی متزلزل کرده است، شاید هم من ایمانم را نسبت به خودم و انسان در آن لحظه از دست داده بودم که توقف نکردم. از چه چیزی می ترسیدم؟ آیا آن کودک می توانست یک بمب گذار انتحاری باشد؟ آیا حضور آن کودک در آن دیروقت شب و در آن سرما می توانست توطیه ای در عقب خود داشته باشد؟ تجربه نشان داده است که در این سرزمین هیچ چیز ناممکن نیست، اما این هم درست است که ما آدم های این سرزمین گاهی در مورد چیزهای که در اطراف مان رخ می دهد، بسیار مبالغه می کنیم. احساس بی اعتمادی توام با ترس در همان چند ثانیه محدود بر من غلبه کرده بود. هرچند در همان چند ثانیه کوتاه با خودم درگیر شدم و به سختی جنگیدم، بالاخره به «خود» آدم و چند قدمی دورتر توقف کردم و منتظر ماندم تا بیاید. دوان دوان آمد.
قفل در عقبی موتر را باز کردم، تا سوار شود. دستان کوچک اش توان باز کردن دروازه موتر را نداشت، تاثیر سرما بود، هم دستان کوچک او سرما خورده بودند و هم دروازه موتر را یخ گرفته بود. با دستان خودم دروازه را فشار دادم تا باز شد. وقتی سوار شد، از سرما می لرزید. گفت که می خواهد دهمزنگ برود. گفتم مسیرم دهمزنگ نیست. عاجزانه با زبان کودکانه اش خواست تا در کنار جاده عمومی پیاده اش کنم تا سوار موتری دیگری شود تا به دهمزنگ برود. پذیرفتم و سوار شد.
باز همان پندارهای وهم انگیز ناشی از بی اعتمادی توام با ترس به سراغم آمدند. نگاهی به چهره اش انداختم، حدود شش یا هشت سال عمر داشت. شاید هم ده ساله بود. چراغ موتر را روشن کردم تا چهره اش را دقیق تر ببینم. در چشمان اش امید موج می زد، اما چهره اش از شدت سرمای بیرون کاملا سرخ شده بود. قوری کوچک آهنی اسپند اش در دستان اش بود، اما آن قوری نیز دیگر آتشی نداشت، تا «برکت» اسپند را در فضای موترم پخش کند.
پرسیدم در این ناوقت شب در آنجا چه می کند؟ در حالی که به نظر می رسید هیچ حوصله ای برای پاسخ دادن به سوالم را ندارد، پاسخ داد که « مصروف کار بوده است». یعنی تا آن دیر وقت شب آنجا بوده است تا با اسپند کردن آدم ها، موترها و دکان ها پولی کمایی کند. ناخودآگاه پرسیدم که هیچ ربطی به من نداشت، اما حس ناثواب مادی گرایی ام وادارم کرد تا آن چیز را از وی بپرسم. گفتم که تا آن وقت شب چه مقداری درآمد داشته است. باز هم با بی میلی ولی با غرور تمام با صدای توام با قاطعیت گفت که 70 افغانی درآمد داشته است. دیگر چیزی نپرسیدم، فقط از جیبم 30 افغانی بدر کردم و برایش دادم تا درآمدش را به 100 افغانی برسانم. می توانستم پول بیشتری هم برایش بدهم، اما نمی دانم چرا تنها به 30 افغانی اکتفا کردم.
از جایی که سوار موترم شده بود و تاجایی که پیاده اش کردم، شاید 400 متری بیشتر فاصله نبود. می توانستم او را تا دهمزنگ برسانم، اما همان حس بی اعتمادی توام با ترس مرا وادار می کرد تا هرچه زودتر پیاده اش کنم. باز هم می ترسیدم توطیه ای در کار نباشد. می ترسیدم کسی او را برای کاری نادرستی برعلیه من مامور نکرده باشد. اما آیا آن کودک معصوم که سرمای شب بدن اش را چونان شاخه ای جوانی که در برابر بادی آرام می لرزید و چهره اش از شدت سرما سرخ شده بود، می توانست کار خلافی را علیه من انجام دهد؟
در آن لحظه هیچ پاسخی برای این پرسش نداشتم. هرچند که احساسم حکم می کرد که نباید نسبت به معصومیت، شرافت و کودکی اش شک کنم، اما افکاری دیگری بر احساسم غالب بودند و مرا از پیروی کردن از احساسات و عواطفم باز می داشتند. برخودم لعنت فرستادم، چقدر سنگدل شده ام. انسانیتم را فراموش کرده ام، می توانستم آن کودک را تا خانه اش برسانم، اگر خانه ای می داشت.
وقتی در کنار جاده عمومی پیاده شد، خوشحال و ممنون به نظر می رسید. فقط گفت که «خیر ببینی». من کاری برایش نکرده بودم، او چرا برای من دعا کرد. شاید پیش از من از کسانی دیگری نیز خواسته بود تا او را تا کنار جاده عمومی سوار کنند، اما ممکن است کسی چنین نکرده باشند، چون ممکن است احساس بی اعتمادی توام با ترس دیگران نسبت به من بیشتر بوده است که به خواسته وی پاسخی مثبتی نداده بودند. شاید کسی متوجه وی نشده بود. یا شاید هم کسی از آن مسیر نگذشته بود که وی تا آن وقت در کنار سرک مانده بود. نمی دانم. اما چرا وقتی پیاده شدن با وجود این که به مقصد نرسانده بودم اش، بازهم از من ممنون بود. نمی دانم. شاید ممنون بود که من به تقاضایش در آن سرمای سوزان و آن دیروقت شب پاسخ مثبت دادم. شاید برایم دعا کرد تا بار دیگر دچار چنین خبطی نشوم و انسانی معصومی مثل او را در آن دیروقت شب و آن سرمای سوزان در کنار جاده ای تنها نمانم. نمی دانم.
شاید دعایش از روی تمسخر بود که من نتوانسته بودم، دریابم اش. یا شاید می خواست بگوید که در سرزمین «مرگ ایمان» و «قحط عاطفه» شمه ای در وجود من هنوز زنده است که باید در پرورش و بروزشان بیشتر کوشش کنم. نمی دانم.
وقتی پیاده اش کردم، احساس کردم از چیزی با اهمیتی جدا شده ام. احساس کردم فرصتی را از دست داده ام، فرشته ای را که خود به سویم آمده بود، بی هیچ دغدغه ای رها کرده بودم.
هرچند برخودم می بالیدم که توانسته بودم تا فاصله ای از راه، همراهی اش کنم، اما بر خودم نفرین می فرستادم که چرا تا آخر راه، همراهی اش نکردم. چرا بی اعتمادی توام با ترس بر من چنان غالب شده بود که حتا احساس اعتماد او نیز مرا به «خود» نیاورد. نفرین برمن و نفرین بر وضعیتی که مرا چنان ساخته است.
جالب بود که در آن تاریکی شب او به سوی شرق می رفت و من به سوی غرب. آیا این نشانه ای از زوال در من نبود. او می رفت تا با طلوع خورشید همگام شود و فردا دوباره با خورشید برگردد، اما من به دنبال غروب می رفتم و خورشیدی را جستجو می کردم که عملا از دست داده بودم.
ما از کنار یک چهار راه با هم یکجا شدیم، اما درست در کنار یک سه راهی از هم جدا شدیم. از راهی که آمده بودیم، نه من عزم برگشتن اش را داشتم و نه او. در کنار سه راهی از هم جدا شدیم، او به سوی شرق رفت و من به سوی غرب.
درست همان لحظه ای که از هم جدا شدیم، بی اعتمادی کاذب و ترس کاذب مرا رها کردند و من دوباره به «خود» آمدم، اما نه کاملا، زیرا دوباره برنگشتم و او را همراهی نکردم.
تا رسیدن به خانه شاید بیشتر از هزار بار برخودم لعنت فرستادم. شاید من زودتر از او به منزلگاهم رسیدم. هرچیز وقتی به سوی زوال می رود، زودتر به مقصد می رسد. وقتی زوال آغاز می شود، زمان تندتر حرکت می کند، چرخ های زودتر تاب می خورند و نابودی پیشتر فرا می رسد. اما او که به سوی طلوع می رفت، دیرتر از من می رسید، باتانی و آرامش می رسید، باغرور و سربلندی به نقطه آغاز و تابش می رسید. او با «خود» اش می رفت.
هیچ گاه فراموش اش نخواهم کرد، شاید بازهم به دنبال اش بروم تا با او در مسیر شرق و طلوع گام بردارم. می خواهم دنیا از چشمان او ببینم. می خواهم زندگی را با صدای معصومانه او از نو بشناسم. می خواهم به او بگویم که آن شب من اشتباه کردم. می خواهم ازش معذرت بخواهم. می خواهم ازش طلب بخشایش کنم. می خواهم وقتی توانستم تا منزلگاه اش- که اگر وجود داشته باشد- همراهی اش کردم، بازهم تقاضای دعا کنم. می خواهم این بار برایم از ته دل دعا کند.
اگر دوباره یافتم اش، حتما می نویسم.
سیاه و سفید رنگها را کامل نمیکند
دنیا را باید رنگین کمان دید
سیاه و سفید هرچند در کلیت خود یک فلم کلیشه ای بالیوود است، ولی نوع نگاه و پرداخت آن به یکی از مهمترین مسایل امروز دنیای که ما در آن زندگی می کنیم، می تواند از اهمیت زیادی برخودار باشد. در اولین نگاه نام فلم با همه جذابیتش هیچ گرهی از آنچه که در متن روایت داستان نهفته است، باز نمی کند. اما در پایان بیننده ای هرچند عادی می تواند به رابطه میان نام فلم و روایت داستان آن به خوبی واقف شود.
من چندی پیش در یک مقاله به نام "هند و استعمار نو" که در روزنامه 8 صبح در ارتباط به سینمای هند نوشته شده بود، چیزهای خوانده بودم. اکنون که فلم را دیده ام می توانم بگویم که با برخی از نکاتی آن مقاله موافق هستم، اما به هیچ صورت به نتیجه گیری آن موافق نیستم.
فلم سیاه و سفید در کلیت خود در پی آن است که تنوع مذهبی، قومی، زبانی و ... را در هندوستان به اثبات برساند. سوباش گای که یکی از کارگردان های موفق سینمای بالیوود است و در کارنامه اش فلم های موفق زیادی وجود دارد، در پی آن است که بگوید "هندوستان سرزمین رنگ هاست" و حتا آنانی که به دنیا "سیاه و سفید" نگاه می کنند می توانند از دریچه این سرزمین تنوع و تفاوت رنگ های دیگر را نیز بشناسند. من با تعبیر سوباش گای از تروریزم که دنیا را یک تروریست سیاه و سفید می بیند، موافق هستم. ایدیولوژی* خصلت ذاتی اش همین است. برای یک دگماتیست ایدیولوژیک دنیا در دو رنگ خلاصه می شود: سیاه و سفید. سیاه همیشه دشمن است و سفید رنگ خودی است، رنگی که باید همه به آن آراسته شوند و یا بمیرند و کشته شوند تا "سفیدها" دنیا را به خوشبختی برسانند. استالین، هیتلر، موسولینی، اسامه و ملاعمر هرچند ایدیولوژی شان در محتوا تفاوت دارد، اما تفسیر شان از دنیا یکی است.
نمونه بارز این را سوباش گای در فلم خودش به خوبی نشان می دهد. نعیم شیخ که یکی از مسلمانان متنفذ در دهلی است و مسوولیت زمینه سازی اجرای عملیات انتحاری را برای "نومهیر قاضی" فراهم می کند، در جریان یک گفتگوی کوتاه به نومهیر می گوید که هندوستان سرزمینی متنوعی است، تو باید از میان این همه تنوع همان راهی را انتخاب کنی که تو را به سعادت می رساند.
جالب است کسانی مثل نعیم شیخ یا همین ملاعمر خودمان نیز به این تنوع در دنیای پیرامونی خودشان اعتقاد دارند، ولی از میان همه این رنگها و تفاوت ها خیال می کنند که رنگی که خودشان به آن اعتقاد دارند، برتر است و بهتر است و دیگر رنگ ها نجس، ناپاک و پلید و لایق نابودی.
فلم از یک فضای تاریک آغاز می شود و پس از یک صحنه کوتاه که ارتباط آن را با داستان فلم من تا آخر نفهمیدم به مسجدی ختم می شود که با کلمات فارسی- دری کسی می گوید: "من انتظار این وقت را داشتم، تا خود را به پروردگار خود بسپارم و به یگانه مقصد خود برسم که دیدار خداست. انشاالله این خواب من برآورده خواهد شد". بعد از این صحنه است که "محمود البخش" که در نقش تروریست حضور دارد، راهی هندوستان می شود و با هویت ساختگی به نام "نومهیر قاضی "شروع به زندگی می کند. در اینجا نیز سوباش گای کارگردان فلم در پی آن است که بگوید، تروریزم در پناه هویت های ساختگی زندگی می کند. این درست هم است. در عراق بر سر مردم به نام دموکراسی و حقوق بشر بمب می ریزند. مردم در فلسطین و اسراییل قربانی نام ها و استعاره ها می شوند و در افغانستان طالبان زیر نام اسلام یکی را وعده بهشت می دهند ولی هزاران تن دیگر را به خاک و خون می نشانند.
ایدیولوژی در طول تاریخ در پناه استعاره ها و نام ها پنهان شده است. یکی زیر نام وعده بهشت، دیگری زیر نام مساوات و دیگری زیر نام ملت برتر تنها چیزی را که قربانی کرده اند انسان و انسانیت بوده است. هویت های ساختگی تقدس مآبانه، عدالت خواهانه و دلسوزانه رهبران فاشیست تاریخ هنوز به عنوان یک ننگ در تاریخ انسان وجود دارد. مگر همین امروز نیز به نام دموکراسی و حقوق بشر انسان ها قربانی نمی شوند؟ می شوند ولی با آنهم نشناختن رنگ ها، عدم درک تنوع این جهان متنوع و تقسیم دنیا به سیاه و سفید فرصت سرباز گیری را برای ایدیولوژی فراهم میکند و انسان را در برابر انسانیت به جنگ میفرستد.
من با نوعی برخورد سوباش گای که در این فلم به علت های تروریزم اشاره ای نمی کند، به هیچ صورت موافق نیستم. این را متاسفانه در بخشی از فلم نعیم شیخ به پولیس های که برای گرفتاری اش آمده اند، نیز می گوید. چرا ما به دنبال علل پیدایش تروریزم نیستم؟ چرا نمی توانیم علل پیدایش ایدیولوژی را جستجو کنیم؟ وقتی ایدیولوژی سیاه به وجود بیاید، خواه نا خواه ایدیولوژی سفید نیز به میان آمدنی است.
من نمی گویم که سیاه برحق است و یا سفید. مساله این است که وقتی سیاه به وجود می آید و به جنگ سفید می رود، سفید نیز مجبور است که از خودش دفاع کند و یا به مقابله برخیزد. این حرف برای توجیه سیاه و سفید نیست، طبیعت جهانی که ما در آن زندگی می کنیم، همین است. شاید بگوییم که پس وقتی طبیعت این است، پس پیدایش آنها نیز طبیعی است. بلی کاملا درست است. اما به گمان من ایدیولوژی زمانی به یک حربه شیطانی بدل می شود که نمی تواند با جانب مقابل خودش گفتگو کند. وقتی فرصت و زمینه ای برای گفتگو و شناخت و درک وجود نداشته باشد، سیاه و سفید هر کدام خود را برتر می پندارند. سوباش گای در فلم خود نشان می دهد که وقتی گفتگو تفاهم میان رنگ هاست، رنگ ها، رنگین کمان میشوند. ما در این فلم می بینیم که راحت آواز خوان مسلمان با خانواده پروفیسور راج متهور یکجا زندگی می کند، هرچند که آن خانواده هندو هستد. این چیزی نیست که جامعه متنوع هند، امروز به آن دست یافته باشد. تنوع در سرزمین پهناور و رنگارنگ هندوستان فرصت و زمینه گفتگو را میان همه رنگ ها، اندیشه ها و ایدیولوژی ها فراهم کرده است. به همین خاطر هم است که دموکراسی هند، دموکراسی سوغات داده شده از جانب غرب نیست. اما در این فلم می بینیم که وقتی ایدیولوژی از جای دیگری صادر می شود، حتا تحمل دیدن پرچم هند را بر بالای قلعه سرخ که گویا نمادی از سلطنت مسلمانان بر هند است، ندارد. همیشه نگاه های نومهیر شیخ به سوی پرچمی است که بر بالای دروازه قلعه سرخ در اهتزاز است.
فلم سیاه و سفید هرچند در پی آن است که نومهیر شیخ یا همان تروریست اصلی را به افغانستان منسوب کند، اما به گونه واضح دلایل آن را که چرا وی تروریست شد، توضیح نمی دهد. ما تنها در چند فلاش بک محدود می بینیم که جنگ علت اصلی مساله است. من با نگاه سوباش گای موافقم که جنگ عامل تروریستی شدن و تولید ایدیولوژی است، اما مگر نه این است که جنگ خود زاده ایدیولوژی سلف خود است. در اینجا باید واضحا بگویم که سوباش گای در نوع نگاه خود به افغانستان کوتاهی دارد. درست است که جنگ در این سرزمین زمینه های داشته است، اما ایدیولوژی جنگ هیچ گاهی برخاسته از اندیشه و تفکر مردم این سرزمین نبوده است. حتا مردم این سرزمین در زمانی که سلطان محمود دروازه سومنات را به غرنی آورد، گناهی نداشتند. سلطان محمود را نیز یک ایدیولوژی به آن کار واداشته بود. برای من به عنوان کسی که این فلم را با دقت دیدم، بهتر این می بود که نومهیر را به افغانستان پیوند نمی داد. ایدیولوژی تروریستی حتا در میان گروه های مذهبی و قومی در همان هند متنوع و رنگارنگ نیز وجود دارد. با این حال سوباش گای با این تمهید که در آغاز فلم و حتا در فلاش بک های خود افغانستان را یک سرزمین تاریک و با رنگ های سیاه و سفید به نمایش می گذارد، می خواهد بگوید که منبع تروریزم، سرزمین های است که در آن تنوع کمتر است. شاید این حرف درست باشد، اما حرف آخر و قطعی نیست. حوادث یازدهم سپتامبر نشان داد که تروریزم هیچ تعلقی به مکان ندارد. کسانی که عملیات انتحاری یازدهم سپتامبر 2001 را اجرا کردند، سال ها در جامعه متنوع امریکایی زندگی کرده بودند. آن افراد حتا رنگ و ذایقه های متنوع را سال ها دیده و چشیده بودند، اما با آنهم تروریست شدند. علت تروریزم را باید در چیزهای دیگری به غیر از مکان جستجو کرد.
ساده انگارانه خواهد بود که تروریزم را به اسلام و یا به هر مذهب و دین دیگری پیوند بزنیم. این کار حتا جفای نابخشودنی برای نسل های بعد تر از ماست. هم چنان که سوباش گای در فلم سیاه و سفید نشان می دهد که تفسیرهای متنوع و متعدد می تواند از اسلام و هندوییزم وجود داشته باشد، از هر دین و پندار دیگری نیز می توان تفسیرهای نامحدود داشت. می توان دنیا را از دریچه نگاه تمام انسان های روی زمین به یک رنگ دیگر دید.
من با روایت داستان از این جهت موافق هستم که ایدیولوژی را به گفتگو می خواند. فلم می گوید که اگر میان پندارهای ایدیولوژیک گفتگو به میان آید، داد و ستد فکری و ذهنی ایجاد شود، تفاهم نیز ایجاد می شود. مشکل دنیای ما این نیست که چه برتر است و چه برتر نیست. اصل مساله این است که ما همه انسان های روی زمین بپذیریم که هیچ چیز برتر نیست و برتری تنها زمانی بدست می آید که رنگ ها رنگین کمان شوند. در فلم سیاه و سفید نیز زمانی که مراسم استقلال هندوستان در 15 اگوست برگزار می شود و نومهیر با کمک های پروفیسور در مراسم حضور پیدا کرده است و می خواهد عملیات انتحاری را انجام دهد، پروفیسور با اشاره به گروه بزرگی از دانش آموزان که لباس های رنگارنگی را به تن کرده اند، اشاره می کند و می گوید که ببین در میان این کودکان و در میان این رنگارنگی چه کسی می تواند بداند که کدام یک از این کودکان مسلمان است و کدام یک هندو. نومهیر آن تروریست مصمم که اراده دارد خودش را منفجر کند، اسیر دنیای رنگ ها می شود. پروفیسور راج ماتهور، خانمش، دخترش و دوستانش به نومهیر رنگین کمان را می شناساند. نومهیر می بیند که در دنیا تنها رنگ سیاه و سفید وجود ندارد، بلکه رنگ های دیگری هم است که پروفیسور و خانواده اش نمونه ای از آن است. خانواده ای پروفیسور کوچک است، اما متنوع است. او با خانمش بالای بسیاری از مسایل اجتماعی اختلاف نظر دارد، اما آنها یکدیگر را تا پای جان دوست دارند. چرا ایدیولوژی نمی تواند ایدیولوژی مقابل خودش را دوست داشته باشد ولی مخالف یکدیگر باشد؟ نومهیر در اوایل از آنچه که پروفیسور برایش به عنوان یک دوست و یک انسان انجام می دهد، می خواهد سواستفاده کند، اما زمانی که حوادث گوناگون او را به شناخت رنگ ها و پندارهای گوناگون از دنیا رهنمایی می کند، می داند که باید آنچه را که می خواهد، انجام دهد، انجام ندهد. او می گریزد. گریز نومهیر نیز در پایان فلم سمبولیک است. او شاید از خودش می گریزد؛ خودی که سال ها در بند یک رنگ و یک ایدیولوژی گرفتار شده است. او می گریزد تا خودش را گم کند؛ خودی که سال ها او را اسیر و گرفتار توهم و نفرت کرده بود. به همین خاطر هم است که در پایان فلم برای پولیس نامه می فرستد و صادقانه اعتراف می کند که من دنیا را از چشمان پروفیسور راج ماتهور شاختم و رنگ ها را درک کردم و دانستم که به غیر از سیاه و سفید در دنیا رنگ های دیگری نیز وجود دارند.
پانوشت ها:
* منظور از ایدیولوژی همان تعریفی است که بر ذهنیت و وجدان روشنفکران سرزمین ما سنگینی می کند.
نویسنده: هیلین کوپر منبع: نیوریاک تایمز برگردان: سنجرسهیل
دو هفته قبل کاندولیزا رایس وزیر امور خارجه امریکا در یک سفر غافلگیر کننده وارد افغانستان شد. به گفته خبرنگارانی که وی را در این سفر از لندن همراهی میکردند، برنامه سفر خانم رایس به صورت فوقالعادهای سری نگاه داشته می شد.
همزمان با ورود به کابل، خانم رایس بسیار با عجله در خط پرواز میدان هوایی کابل سوار یک هواپیمای سی 17 شده و به جانب قندهار پرواز کرد. در قندهار وی کمتر از سه ساعتی را گذراند و در این مدت ماشین هواپیمای حامل خانم رايس خاموش نشد، با وجودی که طیاره حاملش در میدان هوایی قندهار، که یکی از مراکز فرماندهی ناتو به حساب می آید، به زمین نشسته بود. بعد او برای ملاقات و صرف طعام چاشت به کابل آمد تا با حامد کرزی در میان حصارهای سنگر بندی شده، ارگ ریاست جمهور افغانستان، ملاقات کند. تنها پس از هشت ساعت توقف خانم رایس از افغانستان خارج شد. او تنها از مجموع این هشت ساعت، شش ساعت در زمین بود و دو ساعت دیگر را در رفت و برگشت به قندهار صرف کرد.
هواپیمای حامل وی با سمبول های آبی رنگ و سفید امریکایی از دور متمایز بود و این هواپیما با چابکی در چند دقیقه محدود از نظرها پنهان می شد.
امنیت و برنامه سری برای سفر رایس به افغانستان می تواند در مبارزات انتخاباتی امریکا اکنون به یک پرسش محوری بدل شود: شش سال پس از حضور امریکا در افغانستان به هدف ریشهکن کردن القاعده و تهدیدهای طالبان، این کشور هم چنان یک منطقه خطرناک از لحاظ امنیتی برای امریکایی ها به شمار می رود، حتا بیشتر از سال 2002، سالی میان هجوم امریکا به عراق و حضور آن کشور در افغانستان.
با این حال، آیا افغانستان به عنوان یک چالش بزرگ امنیتی حتا بیشتر از عراق برای امریکا به حساب میآِید؟
هر سه نامزد انتخاباتی برای پست ریاست جمهوری امریکا میان اوضاع دو کشور عراق و افغانستان تفاوت قایل هستند. هرسه نامزد باور دارند که امنیت افغانستان مهم است و باید به آن پرداخته شود. اما نامزد جمهوری خواه، جان مک کین، اظهار کرده است که امنیت در عراق چالش اصلی امریکا به حساب می آید، در حالی که هیلاری کلینتون و باراک اوباما طرفدار حضور و سهم بیشتر امریکا در افغانستان هستند. هردو نامزد دموکرات استدلال می کنند که توجه بیشتر به اوضاع امنیتی عراق اوضاع را در افغانستان به مخاطره می اندازد.
سناتور جان مک کین، نامزد عمده جمهوری خواهان، گفته است که عراق و افغانستان دو روی یک سکه هستند. او در جلسه سیاستمداران محافظه کار در 7 فبروری گفته بود:" سناتور کلینتون و سناتور اوباما در نظر دارند که نیروهای ما از عراق براساس یک تقسیم اوقات بیرون کشیده شوند که من فکر می کنم اگر نگاه عمیق بیاندازیم این کار به ضرر امنیت ماست".
ساده است، سناتو مک کین، فکر می کند که امنیت ملی امریکا در دراز مدت با خروج سربازان آن کشور از عراق صدمه می بیند، به خاطری که خروج این سربازان باعث قوت گرفتن القاعده می گردد و منافع امریکا در خاورمیانه را به خطر می اندازد و این منطقه خشونت خیز را به یک سرزمین کاملا نا امن بدل میکند.
سناتور اوباما و هیلاری کلینتون در جبهه مخالف این نظر قرار دارند. به نظر آنها حضور در عراق اوضاع را در افغانستان خطرناک تر می سازد. سناتوراوباما چهارشنبه گذشته در جمع طرفدارانش در هوستن گفت:" جنگ عراق باعث گردیده تا توجه ما به جنگ افغانستان و بر ضد القاعده کمتر شود. القاعده گروهی است که 3000 امریکایی را به قتل رسانده است". او گفته است که اگر به عنوان رییس جمهور امریکا انتخاب شود حداقل دو فرقه نظامی دیگر از سربازان امریکایی را به این کشور می فرستد.
سناتور هیلاری کلینتون که تا به حال سه بار به افغانستان سفر کرده است، موضع مشابه به اوباما دارد.
همکاران وی می گویند، هیلاری شمار نیروهای را که در افغانستان افزایش خواهد داد، اما مشخص نکرده است به خاطری که او میخواهد اوضاع امنیتی در افغانستان نخست از همه مورد بازنگری قرار گیرد. خانم کلینتون پیشنهاد کرده است تا یک نماینده ویژه برای حل مشکلات مرزی میان افغانستان و پاکستان تعیین گردد.
ریچارد هولبروک نماینده پیشین ایالات متحده در سازمان ملل متحد و یکی از طرفداران خانم هیلاری می گوید:" آنجا یک بازی به نام جنگ جریان دارد که من آن را "اف پاک" خطاب می کنم، با دو جبهه – جبهه شرق و جبهه غرب". او می گوید:"من باور دارم که ده سال بعد از امروز وقتی ژرف نگاه کنیم، خواهیم دید که اوضاع "اف پاک" بسیار مهمتر از اوضاع عراق برای امنیت ملی ما بوده است".
برای دموکرات ها که سیاست شان را بر مساله خروج سربازان امریکایی از عراق متمرکز کرده اند، طرح مساله افغانستان از لحاظ سیاسی به مراتب آسان تر است تا سیاست خروج سربازان شان را از عراق عملی کنند. اما خروج از عراق موضوع ساده ای نیست. به نظر کارشناسان طرفدار مواضع جان مک کین، خروج ناگهانی سربازان از عراق باعث خراب شدن اوضاع امنیتی در کل خاورمیانه می گردد و برای عربستان سعودی و ایران زمینه را برای جنگ مذهبی شیعه و سنی فراهم کرده و جنگ در مناطق کرد نشین را مشتعل می کند. این جنگ برندگان کمتری خواهد داشت، ولی تلفات ملکی آن از تصور خارج خواهد بود.
در کنار این مساله فراهم آوری خدمات لوژستیکی برای خروج 130000 نیرو از عراق ترسناک است و ممکن است یک سال وقت بگیرد تا تمام وسایل و سربازان از عراق بیرون شوند. در واقع برخی از کارشناسان نظامی می گویند اگر ایالات متحده امریکا یک سال وقت برای خروج از عراق داشته باشد این کار از لحاظ لوژستیکی کمرشکن خواهد بود و در این مدت سربازان فرصتی برای انجام هیچ کار دیگر نخواهند داشت.
اوایل ماه جاری میلادی رابرت گیتس، وزیر دفاع امریکا هشدار ترسناکی داد که برای یک لحظه این هشدار هم مانند یک زنگ خطر به حساب می آمد، مثل اینکه جبههی هیلاری کلینتون و باراک اوباما شبیه به جبهه برخی کشورهای اروپایی است که میان جنگ ها تفاوت می گذارند. در جریان سفرش به شهر مونیخ آلمان آقای گیتس از آنچه که وی عدم فرستادن نیروی کافی به افغانستان از سوی متحدان ناتو یاد می کرد، گفت که بسیاری از کشورهای اروپایی جنگ را در افغانستان و عراق یکسان مقایسه می کنند.
او گفت:" من نگران هستم، زیرا برای بسیاری از کشورهای اروپایی ماموریت افغانستان و عراق خلط شده است و آنها جنگ را در هردو کشور یکسان مقایسه می کنند". این سخنان از سوی یک مقام ارشد اداره جورج بوش به صورت غیر معمول یک اعتراف منصفانه بود و آن اینکه مصارف جنگ عراق را عمدتا امریکا تامین می کند و برای ناتو شانس پیروزی در افغانستان وجود دارد. آقای گیتس گفت:" بسیاری از کشورهای اروپایی با ماموریت ما در عراق و پروژه افغانستان مشکل دارند و تفاوت عمیق این ماموریت را درک نمی کنند و تفاوت عمیق تهدید های هردو را نیز".
مشکل این است که اداره بوش ارتش ایالات متحده امریکا را در عراق به جای کاهش، افزایش داده است، به همین خاطر است که بالای متحدان خود در ناتو فشار وارد می کند که سربازان اضافی را به افغانستان بفرستند تا جلو رشد جنگجویان طالبان در افغانستان گرفته شود. اما شهروندان اروپایی مخالف اعزام سربازان شان به مناطق نا آرام افغانستان هستند و این عجیب هم نیست که ما اکثرا شاهد راهپیمایی اروپایی ها بر ضد حضور سربازان امریکا در عراق هستیم. آقای گیتس با گفتن اینکه اروپایی ها جنگ عراق و افغانستان را یکسان می پندارند و می گویند چرا به ایالات متحده کمک کنیم، با ور دارد اگر امریکا در باتلاقی به نام عراق نمی افتاد مطمینا توان اداره جنگ افغانستان را به تنهایی داشت؟
در هر حال طبیعت هردو جنگ یکسان نیست و این را اکثر سیاست سازان خارجی نیز تایید کرده اند. اوضاع رو به وخامت در مرز میان افغانستان و پاکستان نشانگر ضعف حکومت پرویز مشرف در مقابله با شورشیان در ایالت سرحد آن کشور است که مرکب هستند از طالبان افغان و پاکستانی و اکنون به خطر شماره یک امنیت ملی امریکا بدل شده اند. به گفته کارشناسان مشکل رشد روز افزون این خطر تنها با افزایش نیروهای امریکایی میسر است، هدفی که سال گذشته با اعزام نیروهای بیشتر در عراق بدست آمد. اوضاع در پاکستان پس از انتخابات برای مشرف و حزب متبوع وی در حال خراب شدن است و این پرسش ها را مطرح کرده است که مشرف چقدر توان حضور در قدرت را خواهد داشت و چقدر با کاهش قابل ملاحظه قدرتش خواهد توانست در پست ریاست جمهوری باقی بماند. به گفته کارشناسان اوضاع در پاکستان شدیدا بالای وضع افغانستان نیز تاثیر می گذارد.
بروس هافمن، پروفیسور دانشگاه جورج تاون که مشاور ضدتروریزم برای نیروهای ایتلاف در سال 2004 در عراق بود، می گوید:" شکست در افغانستان خطرناک تر از شکست در عراق است". به گفته او:"اگر پاکستان به ویژه در امتداد سرحد، جنجال ها را برطرف نکند، اوضاع در افغانستان و برای حکومت این کشور خطرناک است و این برای ما یک هشدار پیشگیرانه است تا از آن جلوگیری کنیم".
مرثیه ای برای سکوت همیشگی بصیر بلوچ مشاور تربیتی برنامه های "صبح بخیر افغانستان"
خبر کوتاه بود ولی سنگین و تکان دهنده. صبح همین دیروز بود که غفار صالحی برایم زنگ زد. مثل همیشه با خنده و شوخی همرایش احوال پرسی کردم، اما انگار غفار مثل همیشه شاد و خندان نبود، اندوه مبهمی از نخستین جمله ای که بیان کرد احساس می شد، گویی صدایش از ته چاه می آمد، با تعجب و عجله پرسیدم که چه خبر است و او تنها در یک جمله کوتاه گفت:"بلوچ صاحب مرد".
چه می شنیدم، باورم نمیشد. یعنی واقعا "بلوچ" دوستانش را ترک گفت، یعنی او دیگر در میان نیست.
غفار صالحی بدون این که به پرسشهای پیدرپی من پاسخی بدهد گفت که ساعت 2 بعد از ظهر قرار است، مراسم تدفین و جنازه برگزار گردد.
با بصیر بلوچ چهار سال قبل هنگامی که به عنوان کارمند در رادیوی"صبح بخیر افغانستان" مشغول بودم، آشنا شدم. در اتاقی بزرگی که در "صبح بخیر افغانستان" به آن "نیوز روم" می گویند میز کار من در کنار میز بصیر بلوچ قرار داشت. او مردی پرتکاپویی بود و در حالی که در آستانه شصت سالگی قرار داشت، گمان می کردی به مردی جوانی می ماند که می خواهد برای سال های آینده ی زندگی اش سرمایه گذاری کند، سرمایه گذاری مال و ثروت نه، بلکه سرمایه گذاری دانشی و علمی.
بلوچ برای گفتن و نوشتن حرف های زیادی داشت و همیشه نگران سال های عمرش بود تا مجال مکتوب کردن تمام فکرهایش را پیدا کند. به همین خاطر در ظرف چهار سال او قادر شد تا هشت جلد کتاب در عرصه روان شناسی به ویژه روان شناسی کودک و مشاوره روانی نوشت.
بلوچ مردی بود سرشار از گفتن و حرف زدن. هرازگاهی که در اوقات کار در "صبح بخیر افغانستان" یکی از کارمندان به مشکلی بر میخورد و پرسشی را مطرح می کرد، بلوچ از نخستین کسانی بود که میتوانست به آن پرسشها پاسخ دهد. او در بسیاری از عرصههای علمی آگاهی داشت ولی از کسانی انگشتشماری در عرصه روانشناسی در افغانستان به شمار میرفت. یادم میآید که زمانی کتابی از "یونگ"، روانشناس معروف اروپایی، را میخواندم ولی در جریان خواندن این کتاب کمتر چیزی دستگیرم میشد. هر روز صبح وقتی به سر کار میآمدم قبل از آغاز جلسه صبحانه که در "صبح بخیر افغانستان" معمول بود، سوالهای خودم را در مورد گفتههای "یونگ" از بصیر بلوچ میپرسیدم و او با خوشرویی و متانت تمام پاسخ میداد و جایی هم که نمیدانست تظاهر به دانستن نمیکرد. من هر چند روانشناسی نمیدانم ولی تجربه چند سال کار با بصیر بلوچ به من این نکته را واضح کرده است که او در روان شناسی و به ویژه روان شناسی کودک دانش فراوانی کسب کرده بود و حرف های زیادی برای گفتن و نوشتن در این زمینه داشت.
او پس از سال ها کار به عنوان آموزگار، عاشق تربیت کودکان بود و راز های پرورش کودک را عمیقا می دانست و تلاش می کرد که به دیگران نیز آن را منتقل کند. او می دانست که نسل امروز و نسل دیروز، به دلیل شرایط جنگی، فقر، استبداد و فقدان آموزش، صاحب پرورش سالم و کافی برای ساختن یک جامعه آزاد، مرفه و به دور از تعصب نیستند و معتقد بود که باید کودکان یا نسل فردای این کشور آموزش و پرورش داده شوند تا بخش اعظمی از مشکلات افغانستان برطرف گردد.
بصیر بلوچ مردی قانعی بود. او سال های اول زندگی اش را در ناز و نعمت خانوادگی گذرانده بود و از مال دنیا به جز به آنچه که نیاز یک زندگی ساده است نمی اندیشید. او با معاش اندکی که از "صبح بخیر افغانستان" بدست می آورد، تقسیم اوقات بسیار منظمی برای خوردن و آشامیدن خود تهیه کرده بود. بصیر بلوچ همیشه به من می گفت که به دلیل سالم خوری و درک خواص خوردنی ها در تمام عمرش نزد داکتر مراجعه نکرده است و از سیمایش نیز کسی نمی توانست بداند که او در آستانه شصت سالگی قرار دارد. او روزانه چندین ساعت پیاده روی می کرد و تمام امور زندگی اش را از پختن غذا تا شستن لباس و خرید مایحتاج زندگی خودش انجام می داد.
برای من به عنوان نماینده یک نسل دیگر، بصیر بلوچ نماد یک انسان آزاده، سالم و کوشایی بود که گذر سالهای خون و باروت و تعصب بر آن هیچ زنگاری بجا نگذاشته بود. بلوچ به کارش عشق میورزید و حتا به کسانی که به برنامه " مشاوره و رهنمایی" در "صبح بخیر افغانستان" تماس میگرفتند با مهربانی تماس می گرفت و با آنها قرار میگذاشت تا در حد دانش و تجربه خودش بتواند به مشکلات روانی و تربیتی آنان رسیدگی کند.
و اما مراسم تدفین و جنازه بلوچ خیلی غریبانه و ساده برگزار شد. همکارانش همه از "صبح بخیر افغانستان" در این مراسم حضور داشتند، کسانی از تلویزیون آریانا نیز آمده بودند، معین سواد آموزی، چند استاد دانشگاه و شماری از خویشاوندانش نیز حضور داشتند. بلوچ به دوستانش گفته بود که لازم نیست مراسم تدفین اش با شکوه و دبدبه تمام برگزار گردد و فقط از آنها خواسته بود تا وی را در گوشه ای در ته ای خاک مدفون کنند. انگار نه انگار که چنان شده بود. ولی مگر در این سرزمین، چند تا بصیر بلوچ است تا از برگزاری مراسم باشکوه برای مرگ و تجلیل از آنها دریغ شود.
در این سرزمین قاتل دانش و اندیشه روزی نیست که برای جلادان و قاتلان مردم قطاری از موترهای لوکس به راه نیفتد، روزهای سوگ و عزاداری اعلام نشود و گارد تشریفات حکومتی نیز در مراسم دفن، فاتحه و تجلیل از آنها حضور نیابد. ولی برای مردی که برای یک نسل می اندیشید، کمتر کسی حاضر است حتا اشکی بریزد و کمتر کسی حاضر است حتا در مراسم تدفین اش حضور بیابد.
دانش در این سرزمین غریب است و دانشمند کسی است که بی هیچ اشکی و بدرودی به خاک میرود و کسی نیست که برای لحظه ای حتا، در سوگ یک متفکر آه سردی بکشد.
بر آورد مخاطرات
گزینه های امریکا برای ایمن سازی سلاح هسته ای در پاکستان
نویسنده: توماس ای. ریکس برگردان: سنجرسهیل
منبع: واشنگتن پست
یک گروه کوچک کارشناسان نظامی و استخباراتی امریکا سال گذشته دور هم جمع شدند تا در یک برنامه آزمایشی جنگ، به دسته بندی اوضاع پاکستان پرداخته و استراتیژی ایمن ساختن سلاح های هسته ای آن کشور را توسعه ببخشند بر فرض اینکه اگر روزی نهادهای سیاسی و نظامی آن کشور در سراشیبی سقوط قرار گیرند.
این تلاش آمازیشی- بدون هیچ گونه حمایت رسمی از سوی نهادهای دولتی که ظاهرا به دلیل حساسیت موضوع مخفی ماند- یکی از اقدامات متعدد امتحانی ایالات متحده امریکا در سال های جاری به حساب می آید که برای سلاح های هسته ای پاکستان به کار بسته است: چه تعداد نیرو برای مداخله نظامی در پاکستان نیاز است؟ آیا سلاح های هسته ای پاکستان تنها با احاطه هزاران هزار ماین قدرتمند ضد تانک و ضد نفر که از هوا پرتاب شود، قابل حفاظت خواهد بود؟ یا اینکه این گونه اقدامات اوضاع را برای حفاظت سلاح های هسته ای بدتر می کند؟
برای سال های متمادی ایالات متحده امریکا تلاش کرده است که پاکستان را برای تامین امنیت سلاح های هسته ای اش کمک نماید و دهها میلیون دالر نیز در این زمینه از جانب آن کشور پس از سال 2001 هزینه شده است. در حالی که این موضوع در هفته های جاری با اعلان حالت فوق العاده، تعلیق قانون اساسی، درگیری های خیابانی و نارضایتی فعالین سیاسی در آن کشور تشدید یافته است. با این حال مقامات امریکای اطمینان خود را از میزان امنیت این سلاح ها ابراز داشته اند، اما آنچه بیشتر مهم است خطراتی است که متوجه این سلاح هاست که کسی به آن پاسخی نمی دهد. به گفته رابرت بی.اوهکلی سفیر قبلی ایالات متحده در پاکستان: " همه کس در این مورد تقلا می کند".
نتیجه گیری نشست سال گذشته بر اساس اظهارات یکی از اشتراک کنندگان آن، این بود که هیچ راه قوی و مطمین برای ایمن ساختن سلاح های هسته ای پاکستان وجود ندارد- و حتا در شمار سناریوهای دیگر، مداخله می تواند همکاری های ایالات متحده و پاکستان را کاملا خراب کند. به گفته این اشتراک کننده که یکی از مقامات قبلی پنتاگون است و به دلیل سری بودن این نشست نخواست نامش افشا شود:" این به صورت غیر قابل باور یک مشکل ترسناک بود".او اضافه کرد، برنامه های احتمالی وجود داشتند، همگی در فرماندهی مرکزی ایالات متحده در تمپه {ر ایالت فلورید} "با مسایل اززدیک آشنا بودند". با این حال به این سوال که با ذخایر سلاح های هسته ای پاکستان که در شهر های بزرگ و کوهستان ها مستقر هستند، چگونه معامله شود، پاسخی داده نشده بود.
به گفته دگروال متقاعد نیروی دریایی، گری اندرسوی که در برنامه آزمایشی شبیه سازی سقوط پاکستان شرکت کرده است " در آخرین تحلیل، این سناریو به یک کابوس می ماند". او می گوید:" به ناگزیر سلاح هسته ای از دست رفته است و به صورت بالقوه در دست بنیادگرایان اسلامی قرار دارد و در این مورد گزینه های خوب نظامی نیز وجود ندارند".
کارشناسان هوشدار داده اند که حرکات اخیر مشرف- به شمول استعفا از پست نظامی و تعین تقسیم اوقات زمانی برای به اجرا درآوردن قانون اساسی- نمی تواند خطر بی ثباتی را در آینده کاهش دهد. انیتا ویس استاد دانشگاه و نویسنده کتاب " قدرت و جامعه مدنی در پاکستان" می گوید:" اینها همه حرکات ناقص هستند". به گفته وی " ما نمی توانیم بگویم که در پاکستان مشکلات چه وقت حل می شوند".
یک کارشناس مسایل تروریزم پاکستان که در برنامه آزمایشی سال گذشته شرکت نکرده ولی نتایج آنرا مطالعه نموده است می گوید" مقامات ارشد امریکایی از نتیجه این آزمایش خشنود نبودند؛ بلکه شوکه شده بودند". او هویتش را پنهان کرده گفت که همکاری های ایالات متحده در مورد ایمن سازی سلاح های هسته ای پاکستان ارتباط به مسایل " اقعا، واقعا سیاه دارد"- همان است که "برنامه دسترسی ویژه" با احتیاط فوق العاده مطرح می شود.
میلتون بیهردن، مسوول قبلی سیا در اسلام آباد که اکنون با حکومت پاکستان در مسایل تجارتی همکاری می کند هشدار می دهد که برخی راه حل های کوتاه مدت ممکن است در دراز مدت نتیجه معکوس بدهند. او اظهار می دارد:" وقتی شما می گوید که نیروهای امریکایی بروند و سلاح های هسته ای پاکستان را نابود کنند، این به معنی آن است که ما بر یک کشور دیگر تجاوز می کنیم".
مساله دیگر این است که واگذاشتن اوضاع به سادگی ممکن است وضعیت را به واسطه مخالفت پاکستانی ها و عکس العمل متقابل حکومت آن کشور بدتر کند. فیروز خان فرمانده متقاعد یک فرقه در ارتش پاکستان که تا سال 2001 به عنوان دومین مقام اردوی پاکستان در برنامه ریزی و به عنوان کسی که مسوولیت تامین امنیت سلاح های هسته ای آن کشور را به دوش داشته است، در یک گفتگو بیان داشت که وی در مورد برنامه آزمایشی که به واسطه " نهادهای مختلف امریکایی" برگزار شده، شنیده است و فکر می کند که آنها در "وضع خطرناکی" قرار دارند.
او می گوید:" شما توانایی آنرا دارید که این مشکل را مهار بکنید" و اشاره می کند به ماموریت رهایی گروگان های امریکایی در سال 1980 در ایران.
خان می گوید، با توجه به اطلاعات ایالات متحده در مورد مسایل هسته ای، مقامات پاکستانی مداخله امریکا را " اکنون یک تهدید واقعی" می پندارند. مطمینا ارتش پاکستان در صورت چنین مداخله ای به عمل متقابل دست خواهد زد و چنین وضعیتی ممکن است سلاح های هسته ای را در وضعیتی دشواری قرار دهد. او حدس می زند که پاکستان حدود 80 تا 120 کلاهک هسته ای در اختیار داشته باشد، رقمی که معمولا از سوی کارشناسان خارجی دو چند عنوان می شود.
ضیا میان، استاد فزیک در دانشگاه پرینستون و کارشناس امور هسته ای جنوب آسیا، نیز معتقد است که "چنین اقدامی ممکن است اوضاع را بدتر کند". او پیش بینی می کند که هر گونه اقدام امریکا برای ایمن سازی ذخایر هسته ای پاکستان " دقیقا باعث ایجاد روحیه ضد امریکایی" می گردد.
نگرانی رو به افزایش کارشناسان از به هم ریختن اوضاع داخلی پاکستان است و اینکه مخالفت های احزاب سیاسی برای آن باشد تا به کلاهک های هسته ای آن کشور دسترسی پیدا کنند، لزوما نه برای آنکه آنرا استعمال نمایند، بلکه به عنوان یک نماد قدرت و توانایی که بر آن تملک داشته باشند. یک مامور ارشد استخبارات امریکا، که سیا به وی اجازه سخن گفتن در این موارد را نداده است، می گوید:"من فکر می کنم که نگرانی های متعددی در این زمینه وجود دارد، یکی از آنها بی ثباتی حکومت و جامعه پاکستان است که بر نگرانی ها افزوده اند". تصور عمده در حال حاضر میان گروه های استخباراتی این است که تهدیدات آن چنان وخیم نیستند. او هم چنان می گوید:" خبر خوش این است که پاکستان... خطر را به صورت کاملا واقعی درک کرده است".
اما اگر حکومت پاکستان نتواند امنیت سلاح های هسته ای را تامین کند چه خواهد شد؟ او می گوید:"بنابراین من قبول می کنم که در این زمینه پاسخی مناسب وجود ندارد". هم چنان او اضافه می کند که بحران داخلی در پاکستان هنوز آن چنان گسترده نشده است. او اضافه می کند:" اگر بحران گسترده شد و حکومت پاکستان کنترول اوضاع را از دست داد، بنابراین ما به یک راه حل باید فکر کنیم".
برنامه آزمایشی جنگ که به واسطه حکومت ایالات متحده و شماری از کارشناسان به راه افتیده بود به صورت قطع حکم می کند تا: همکاری با حکومت پاکستان به ویژه ارتش آن کشور ادامه بیابد. سکات ساگن کارشناس در دانشگاه ستن فورد می گوید:" شرط اصلی این است که برنامه ایمن سازی سلاح های هسته ای پاکستان باید در همکاری ارتش صورت گیرد نه با دشمنان آن".
ساگن دلیل می آورد که توجه امریکا به مداخله در این مورد ممکن است باعث افزایش این مساله باشد که تروریستان به سلاح های هسته ای دسترسی پیدا کنند. او می گوید در بحران حاضر، حکومت پاکستان می تواند سلاح های هسته ای خود را از جاهای امنی که شناخته شده هستند به جاهای کمتر امن ولی ناشناخته منتقل کند. "اگر پاکستان فکر می کند که سلاح هایش مورد دستبرد قرار می گیرد" ارتش می تواند پیشقدم شود" و سلاح ها را از پاکستان به خارج از آن کشور منتقل نماید".
ساگن نتیجه می گیرد که در کشورهای شبیه با وضعیت پاکستان این گونه سلاح ها شدیدا آسیب پذیر استند و می تواند به دست بازیگرانی بد بیافتند. ساگن که قبلا به عنوان استراتیژیست سلاح های هسته ای با پنتاگون یا وزارت دفاع امریکا کار کرده است، می گوید:" این سلاح ها باعث قوت مند شدن تروریستان می شود و ممکن است به تصرف آنان درآید". او این نکته را نیز برجسته می سازد که پاکستان در سال 2001 و پس از حملات یازدهم سپتامبر شماری از بمب های هسته ای اش را از مکان اصلی شان بیجا کرد، زمانی که از ترس حمله بر آنها هراسان شده بود.
اما خان، فرمانده متقاعد یکی از فرقه های ارتش پاکستان می گوید که هراس ساگن در مورد مکان نگهداری سلاح های هسته ای پاکستان بیجا است. به گفته او " سلاح های هسته ای پاکستان در جایی امن با شیوه های گوناگون امنیتی به صورت فعال و غیر فعال حفاظت می شوند". با این حال او تصدیق می کند که در سال 2001 سلاح های هسته ای پاکستان بیجا شدند مگر به گفته او تغیر این مکان باعث افزایش بیشتر امنیت سلاح های هسته ای شده بود نه کاهش آن.
مامور ارشد استخبارات امریکا نیز با دیدگاه ساگن در مورد اینکه جابجایی سلاح های هسته ای پاکستان باعث کاهش امنیت آن می گردد، موافق نیست. به گفته او" من فکر نمی کنم که اشاره ضمنی ساگن دقیقا در مورد این مساله بوده باشد". او اضافه می کند:" پاکستان از هر امکانی برای تامین امنیت سلاح ها استفاده می کند... آنها فکر می کنند که هرچه را که در توان دارند انجام می دهند".
در آخرین تحلیل، به گفته اوهکلی دیپلومات کهنه کار"تنها راهی که می تواند باعث ایمن سازی سلاح های هسته ای پاکستانی گردد همکاری بسیار بسیار نزدیک با ارتش آن کشور است"." این تنها راهی است که باید انجام داده شود". "اگر می خواهید که سلاح ها را از دست بدهید" بر ارتش پاکستان که یگانه نهادی است که کنترول بر سلاح های هسته ای را به عهده دارد، حمله کنید.
دردی که علاج درد است
قسمت دوم
نویسنده: سید سلیم شهزاد
منبع: آسیا تایمز
برگردان: سنجرسهیل
خط مرزی پاکستان و افغانستان- هنگامیکه من در مسجد گلین در یک روستا انتظار می کشیدم، چندین موترسایکل در تاریکی شام به واسطه یک لاری چرکین آورده می شود.
چهار مرد قوی هیکل در مقابل من ایستاده می شوند، چهره های آنان گلگون به نظر می رسد، هرکدام از آنها مرا در آغوش گرفتتند و در جریان احوالپرسی سنتی، صدای موسیقی پنجابی به گوشم می رسد.
من واضحا از آنان پرسیدم:" شما پنجابی هستند؟" نگرانی در چهره های شان هویدا شد، یکی از آن مردان توضیح داد: " نه، ما متعلق به همین منطقه هستیم و مثل بسیاری از افغان ها در پنجاب (ایالتی در پاکستان) زندگی کرده و پنجابی را فرا گرفته و پشتو را فراموش کرده ایم، اما اکنون به سرزمین خود برگشته و دوباره پشتو را یاد گرفته ایم".
این تصور خیالی است. هرچند ممکن است برخی از پنجابی ها یک نوع علاقمندی به افغانستان داشته باشند، در حالیکه آنها حقیقتا از پنجاب پاکستان آمده اند. قبل از تجزیه هند بریتانوی در 1947، پنجاب همانند یک مستعمره برعلیه افغان ها جنگیده است. بعد از تجزیه، پنجابی های غاصب به نام ایجاد کشور جدیدی به نام پاکستان قبایل پشتون را تقسیم کرده و شماری زیادی از آنها با استفاده از فرصت ادعای مسلمانی می کنند در حالی که فرهنگ آنها مخلوطی از هندویزم و سیکیزم است.
صادق یک فرمانده نیست: او نمی تواند باشد، زیرا هرچه است وی باید نژاد خودش را مشخص کند ولی برای افغانها او یک پنجابی است. من دیدم که او به صورت روان با فرمانده خود با پشتو گپ می زد، او از یک گروه به گروه دیگر منتقل می شود در حالی چهره اش خندان است. آشکارا و به صورت طبیعی او رهبر جنگجویان پنجابی که در افغانستان مصروف جنگ هستند، می باشد.
صادق در "لشکر طیبه"، یک گروه جهادی که در صدد واپس گیری کشمیر تحت کنترول هندوستان می باشد، عضویت داشت. او به واسطه سازمان استخباراتی پاکستان (آی.اس.آی) آموزش دیده است تا حملات چریکی را در سراسر هندوستان انجام دهد. او می داند که منابع را چگونه ایجاد کند و چگونه یک پایگاه نظامی را محاصره نماید.
او در اواخر سال 2004 به عنوان یک جنگجوی عادی به طالبان می پیوندد، اما به دلیل مهارت هایش به زودی در میان طالبان مطرح می شود. او به عنوان آموزشگر گماشته می شود تا به مردان طالب روش های جنگ را بیاموزاند. با این حال او یک فرمانده نیست، او بسیار قابل احترام و شخص مهمی به تناسب دیگران است. او در واقع ابداع گر تمامی حملات چریکی در وادی کنر در افغانستان است.
من نماز خفتن خود را ادا کرده و غذای شب را صرف می کنم. هوا واقعا سرد است، کنار چراغ گازی به پشت دراز می کشم و به سوی جنگجویان خسته نگاه کرده و به گفتگوهای شان در مورد فعالیت های که در طول روز انجام داده اند، گوش می دهم.
شروع می کنم به حرف زدن با آنها: " من قبل از اینکه به اینجا بیایم فکر می کردم که شما نماز جمعه خود را در میدان جنگ چگونه برگزار می کنید، زیرا هیچ چیزی در این مورد امروز به من گفته نشده است؟"
صادق در جوابم می گوید:" اولا ما همگی مسافر هستیم، بنابراین اجباری نیست که نماز جمعه را ادا کنیم. اما آنچه که بیشتر مهم است اینکه منطقه فعلا دارالحرب است، بنابراین نماز جمعه تا زمانی نزد ما حالت تعلیق را دارد که منطقه به دارالسلام تبدیل شود".
من این گفتگو را در مورد شرایط ، چگونگی تعلیق و قصر کردن نماز ادامه می دهم و به زودی تمام مردم در آن کلبه گلین در اطراف ما جمع می شوند و گفتگوی ما از این مساله به تحرکات جدید طالبان متمایل می شود.
من پرسش های جدیی را مطرح می کنم." تا هنوز روشن نیست که کی زیر فرمان کی است؟ حکم گلبدین حکمتیار در این زمینه چه گونه است؟ آیا جلال الدین حقانی زیر فرمان ملا عمر است یا به صورت جداگانه رهبری می شود؟ کی به طالبان پاکستانی جوابگو می باشد؟ به ملا عمر؟ و جهادی های پاکستانی فرمانده کی ها هستند؟"
صادق در هنگامی که من این سوال ها را به صورت مسلسل می پرسم، لبخند می زند و با یک خبر تکان دهنده پاسخ می دهد:" ملا عمر از سوی شورای طالبان انتخاب شده است، القاعده و طالبان پاکستانی این مساله را پذیرفته اند، به زودی مجاهدین امارت منطقه ای خود را اعلان می کنند و بعد از آن- همانند عراق تمام جنگجویان تحت یک فرماندهی واحد- زیر چتر امارت اسلامی عمل خواهند کرد".
صادق می گوید:" امارت اسلامی بر افغانستان و پاکستان حکمرانی خواهد نمود، اگر در آنجا گلبدین حکمتیار باشد یا هرکس دیگری، آنها زیر یک فرمان خواهند بود و توان آنرا نخواهند داشت تا بر علیه امارت اسلامی بجنگند، زیرا این اسلام است".
اعلان امارت اسلامی یک پیشرفت بزرگ خواهد بود، و من از جای خود می پرم و می پرسم:" شما مطمین هستید که امارت اسلامی به زودی اعلان خواهد شد؟"
صادق با لبخند در جوابم می گوید:" بلی این یک حقیقت است".
من می پرسم:" صادق، تو میدانی که این چه معنایی دارد؟ این مساله افغانستان و پاکستان را به چالش می طلبد. آیا طالبان توان این کار را در شرایط حاضر دارند؟"
صادق به آرامی جواب می دهد:" دقیقا ما این توانایی را داریم".
من می پرسم:"چگونه؟"
او می گوید:" سه سال قبل این موضوع رویایی بیش نبود، ولی اکنون شرایط و محیط آن فراهم شده است. بخشی از وزیرستان شمالی و جنوبی ( منطقه قبایلی پشتون ها) در دست ماست و مجاهدین تلاش می کنند که به سوی باجور(ایجنسی) و محمد ایجنسی حرکت کنند چنانچه در شهرهای لاهور و کراچی نیز تحرکاتی بوده است. ما قبلا می ترسیدم که دستگیر می شویم زیرا کسانی در مورد ما جاسوسی می کردند.
" ما تلاش می کنیم که مخفیانه وارد افغانستان شویم و حملات خود را انجام دهیم، از یک طرف نیروهای امریکایی در تعقیب ما هستند و از جانب دیگر تحت پیگرد ارتش خودمان یعنی ارتش پاکستان قرار داریم. ما نمی خواهیم علیه ارتش پاکستان بجنگیم، بخاطری که همه آنها مسلمان اند. ما تمام تلاش خود را می کنیم تا از جنگ با آنها پرهیزنماییم، با این هم 3 درصد مجاهدین برعلیه اردوی پاکستان می جنگند. هرچند ارتش پاکستان آنگونه که ما می اندیشیم، نمی اندیشد. آنها بسیار مخوف تر و ظالم تر از امریکایی ها هستند.
" ما یک همکار داشتیم که در کنار ما در کشمیر جنگیده بود. نام او عمر بود او در جنگ با ارتش پاکستان هلاک شد. هراز گاهی که ارتش پاکستان حمله می کرد او از ما جدا می شد و می گفت من نمی توانم بر علیه مسلمان ها بجنگم.
" یک روز او از سوی استخبارات پاکستان بازداشت شد، آنها او را با یک دست از سقف آویزان کردند و بر ران وی با خنجر علامت ستاره ترسیم نمودند، آنها او را به شیوه های مختلفی تحقیر کردند، وقتی او آزاد شد می گفت که من یک فرد شکست خورده هستم.
" بعدا او به دفاع از جهاد برعلیه اردوی پاکستان پرداخت، بسیار بیشتر از دیگران. این گونه حوادث باعث شده است که مجاهدین به ما بپیوندند. آنها اکنون می دانند که به نام جهاد در کشمیر مورد سواستفاده قرار گرفته بودند". صادق نیز از کسانی است که از سوی اسلام آباد برای جنگ به کشمیر فرستاده شده بود.
" یک گردهمایی در مرکز فرماندهی لشکر طیبه در سال 2003 باعث آن شد که مجاهدین به اشتباه خود در مورد کشمیر پی ببرند. حفیظ محمود سعید( رهبر لشکر طیبه) ما را به شخصی به نام عبدالله که کلاه بر سر داشت و رییس کوچکی گذاشته بود، معرفی کرد. در میان ما بسیاری ها می دانستند که وی رییس سازمان استخباراتی پاکستانی در کشمیر است.
صادق گفت: " او در این گردهمایی سخنرانی کرد و مشخصا بیان داشت که جهاد کشمیر اهداف شان را بر آورده نکرده است که این می تواند نشانه عجز آنان باشد. او گفت که مجاهدین تا هنگام ایجاد شرایط جدید باید در خانه های خود خاموشانه انتظار بکشند. این گونه مشورت دادن، باعث ایجاد سروصدا در میان مردم گردید، اما انقلاب واقعی پس از القاعده آغاز یافت".
" ابومروان السوری ( یک فرمانده ارشد القاعده) توسط نیروی خاصه دار (در می 2006) در منطقه باجور ایجنسی کشته شد. این یک نیروی اجیر است. اگر مروان به واسطه نیروهای ویژه پاکستانی به قتل می رسید ما آنقدر غمگین نمی شدیم، اما برای شخصی مثل مروان زشت بود که به واسطه نیروهای خاصه دار به قتل برسد.
" او در هنگام شناسایی به عنوان یک عرب، با بس سفر می کرد، و وقتی به وی دستور پیاده شدن از بس داده شد وی تفنگچه خود را بیرون کشیده هشدار داد که وی یک مجاهد است و نمی خواهد هیچ مسلمانی را به قتل برساند، بنابراین باید آنها اجازه دهند تا وی به راه خود ادامه دهد. خاصه داران به حرف های وی گوش نکردند. شما اعراب را می شناسید- آنها هیچ وقت فرار نمی کنند- و او تا آخرین دم می جنگد- لیکن او تلاش می کند تا بفهماند که وی از جنگیدن با مسلمانها اجتناب می کند، ولی او کشته می شود.
" جسد وی عکاسی شد و به عنوان هدیه ای با مباهات به امریکایی ها پیشکش گردید و کسانی که وی را کشته بودند مدال دریافت کردند. تمام مجاهدین احساس حقارت کردند. برادر... خون ما اینقدر ارزان نیست که با آن بازی کرد. مجاهدین در آن هنگام لبریز از خشم شدند و از مخفیگاه های خود بیرون شدند.
" جسد مروان به مثابه یک الهام برای مجاهدین بود و محل دفن او در باجور تبدیل به یک مکان مقدس گردید. واکنش در باجور آغاز گردید و در همان روزها پوسته های نیروی خاصه از محل پاک شد. ارتش آمد تا عملیات انجام دهد اما شکست خورد.
" موفقیت ما باعث گردید تا قبایل به همکاری ما بشتابند. شما می دانید برجسته ترین فرمانده ما در باجور، ملافقیر محمد از سوی ارتش پاکستان برای مقابله در برابر ارتش سرخ روسی ( در اوایل سال 1980) آموزش داده شد، اما پس از حادثه یازدهم سپتامبر برادر وی از سوی ارتش پاکستان بازداشت گردید و چندان او را لت و کوب کردند که بلاخره مرد.
صادق در حالی که چهره اش مملو از هیجان است، می گوید:" در سال 2005 شمار طالبان در وزیرستان شمالی، وزیرستان جنوبی و محمد ایجنسی کم بود، اما اکنون شمار آنها به 18000 تن می رسد، ما باید از عملیات انجام یافته به واسطه ارتش پاکستان ممنون باشیم.
صادق ادامه می دهد:" تو از من پرسیدی که چه چیزی باعث شده است که ما در مورد ایجاد یک امارت اسلامی فکر کنیم". او بعدا شعر میرزا اسدالله بیک خان شاعر معروف اردو و فارسی را که به غالب معروف شد، زمزمه می کند:" درد از حد که گذشت خود دوای درد گشت".
صادق می گوید:" ما با تمام شجاعت ستمگری های آنها را چشیدم. آنها بیشتر از این ستمگری نمی توانند. ما اکنون سفت و محکم شده ایم و آنها خسته و درمانده. اکنون نوبت ماست و من وعده می دهم که این بازی را به نفع خود به زودی تغیر دهیم".
همگی ما خسته بودیم وباید به بستر می رفتیم، اما قبل از خواب افکار متفاوتی ذهن مرا به خود مشغول داشته بود.
صبح روز بعد روی سفره صبحانه هم چنان به ادامه بحث روز قبل پرداختیم.
من می پرسم:" صادق شاید این درست باشد یا غلط، اما آیا فکر نمی کنی که برنامه جدید طالبان مشکلاتی را در داخل اردوی پاکستان ایجاد کند؟"
صادق هم چنان که پیاله چایش را به لبان خود نزدیک می کند، در جواب می گوید:" این مهم نیست، این جنگ در حال حاضر قابل توقف دادن نمی باشد، مجاهدین چندین بار فریب خورده اند و اکنون مصمم اند تا به هر قیمتی شده در برابر ارتش پاکستان بجنگند".
پس از یک مکث طولانی صادق به سخنان خود ادامه می دهد:" تو میدانی که طالبان مقصر تمامی مشکلات خوانده می شوند، اما در حقیقت این امریکاست که مسبب تمامی مشکلات است، در حالی که ماهیچگاهی به خود اجازه نمی دادیم که بر علیه ارتش پاکستان شلیک کنیم. امریکا بر ارتش پاکستان فشار می آورد تا بر علیه ما بجنگد بنابراین این جنگ ادامه می یابد".
من به صادق با نوعی سرزنش می گویم:" مرد تو برعلیه ارتش پاکستان می جنگی و امریکا را سرزنش می کنی؟"
صادیق در جوابم می گوید:" من برایت می گویم چرا، امریکا می داند که ما چه مقداری به اسلام آباد نزدیک هستیم و نیز از فرار منسوبین ارتش پاکستان آگاهی دارد، آنها هم چنان باخبر هستند که فرار یک یا دو نفر در سطح دگروال از ارتش پاکستان باعث خواهد شد که دست مجاهدین به راکت هایی برسد که قابلیت حمل کلاهک اتومی را دارد.
" آنها( امریکایی ها) می دانند زمانی که ما به سلاح های اتومی دست یافتیم، جنگ در افغانستان و پاکستان به نفع مجاهدین تمام می شود و آنگاه هیچ کس قادر نخواهد بود که ما را از حرکت باز دارد. بنابراین امریکا خواهان یک جنگ تمام عیار میان ارتش پاکستان و مجاهدین است و آخر این بازی یک پاکستان ویران شده به واسطه سلاح های هسته ای است که ارتش پاکستان به هیچ صورتی نمی تواند از آن پیشگیری کند".
بعد از صرف صبحانه، طالبان با من خداحافظی کردند. بازگشت من از همان راهی بود که از یک پوسته امنیتی در باجور گذشته بودم. به یاد آوردم که سال 2001 و پس از حملات یازدهم " جنگ بر علیه تروریزم" به رهبری امریکا آغاز شد.
القاعده با اهدافی خاصی آنها را به میدان مبارزه دعوت کرد تا قهر امریکایی های باعث واکنش در برابر مسلمانان شود و نهایتا واکنش شدید به آن باعث مقاومت در برابر آن گردد.
شش سال گذشته است و ما نتیجه حمله بر افغانستان و عراق( و شاید در آینده نزدیک ایران) را شاهد هستیم. ممکن است مرحله آخر جنگ مناطق قبایلی پاکستان باشد. من تنها می توانم تصور کنم که شادمانی برای آوردن نام اسامه بن لادن و ایمن الظواهری در صدر خبرها پس از اجرای عملیات به واسطه ارتش پاکستان، تنها و تنها باعث زایش و افزایش بیشتر طالبان می گردد.
دوستان عزیز پس از یک دوره غیابت طو لانی، اینک با یک ترجمه در مورد طالبان دوباره در خدمت شما هستم. این ترجمه در نسخه چاپی روزنامه هشت صبح و سایت این روزنامه نیز انتشار یافته است.
لینک همین مطلب در سایت ۸صبح:
مرگ در روشنایی نقره ای مهتاب
قسمت اول
نویسنده : سید سلیم شهزاد
منبع: آسیا تایمز
برگردان: سنجرسهیل
شمار جنگجویان طالب در هرگروه به چندین نفر می رسد که در اطراف ولایت کنر پنهان شده اند و همه روزه در ولایت های نورستان و کنر عملیات انجام می دهند و هر روزی که می گذرد افرادی جدیدی به این گروه می پیوندد و حملات شان نیز شدت می گیرد.
یک سال قبل من دوهفته در ولایت هلمند با طالبان بودم( به شمول چند روزی که مرا اسیر گرفته بودند)، اما پس از آن طالبان دگرگون شده اند.
بدون افسانه پردازی از زمانی که ملا دادالله، ملااختر عثمانی و ملا جلال الدین حقانی به قتل رسیدند، طالبان با رهبری جدیدی در حال شکل گیری مجدد هستند که در عین پویایی به شدت جانفشان نیز می باشند. جنگجویان تازه نفس و جدیدا سازمان یافته طالبان اکنون آماده هستند که مرحله جدیدی از جنگ را بدون در نظر داشت خط سرحدی بر علیه نیروهای ایتلاف در افغانستان و ارتش پاکستان براه بیاندازند.
به نظر می رسد که تمام سرمایه گذاری در "جنگ علیه تروریزم" طی شش سال گذشته به هدر رفته است، زیرا طالبان در این مدت در صدد احیای مجدد خود بوده اند.
با این حال رهبران پیمان اتلانتیک شمالی یا ناتو می خواهند که جنگ را ادامه دهند. براساس گفته های یکی از منابع آسیا تایمز، عملیاتی مشترک میان پاکستان و ناتو در جلسه ای با حضور شمار از فرماندهان پاکستانی به تصویب رسیده است. آنها به این نکته مهم توافق کرده اند که لزوما خط سرحدی میان پاکستان و افغانستان نباید علامت گذاری شود.
مساله دیگر این است که آیا نیروهای منظم ناتو توانایی نابود کردن طالبان را دارند. آشکار است که طالبان به تناسب نیروهای ناتو بی پروا ترند. من از شاهد عابد فرمانده طالبان در ولسوالی استراتیژیک سرکانو می پرسم که چه چیزی در عقب احیای مجدد طالبان قرار دارد؟
شاهین در جوابم می خندد و رویش را به طرف سه فرمانده زیر فرمان خود دور می دهد، زاهد فرمانده منطقه نولی، محسن فرمانده ولسوالی شنوک کری و مسلم یار فرمانده منطقه بروگی.
" من تنها بلدم تا بجنگم، جواب به این سوال پیچیده، دور تر از پیرامون من قرار دارد". در جواب شاهین نوعی پوزش خواهی وجود دارد، او به زودی به داکتر جراح مسوول روابط عامه و مطبوعات طالبان در کنر اشاره می کند، تا به این سوال پاسخ بدهد.
جراح در آغاز می گوید" قبل از جواب دادن به تو، من می خواهم سوالی را بپرسم. کی می تواند ادعا کند که حقیقتا جهان را شناخته است؟" پیش از اینکه من بتوانم به این سوال عجیب پاسخ دهم جراح خودش جواب می دهد " آنکه عشق حقیقی را تجربه کرده باشد، آنکه در یک اتمسفیر و محیط ناسازگار زندگی کرده باشد و آنکه ایامی را در اسارت گذرانیده باشد".
جراح می گوید: "مجاهدین در طول هفت سال گذشته سه چیز را تجربه کردند، ما در یک کشاکش جهانی عشق واقعی را تجربه کردیم، ما از یک جا به جای دیگر بیجا شدیم و ایامی را در مراکز بازداشت در گوانتانامو، بگرام و ابوغریب سپری نمودیم و با بیرحمی سازمان های استخباراتی امریکا (سیا)، آی اس آی و اداره امنیت ملی افغانستان شجاعانه روبرو شدیم".
" ما حقیقتا جهان را شناختیم. اکنون زمان ماست تا برعلیه آنکه ادعای ابرقدرتی جهان را می کند، برزمیم".
شاهین بعدا معذرت خواسته و به سه فرمانده زیردستش به زودی می پیوندد، جراح می گوید:" لطفا در مورد آنها فکر نکن، آنها در مورد عملیات قبلی خود گفتگو کرده و برای عملیات جدید شان برنامه ریزی می کنند".
" ما تقزیبا تا پنجشنبه گذشته ( 8 نوامبر) همه روزه به اجرای عملیات می پرداختیم، ما گروه های مشخص را برای اهداف مشخص می گماردیم. اینجا انواع حملات را انجام می دهیم. ما جنگجویانی را که فدایی می گویند همراه با راکت انداز، نارنجک و کلاشینکوف برای حمله به پایگاه امریکایی ها، اردوی ملی افغانستان و مرکز فرماندهی استخبارات در ولسوالی سرکانو می فرستیم".
" در برخی از حملات فدایی چانس زنده ماندن برای جنگجویان صفر است".
" بعدا ما حملات مشخص را بر مبنای معلومات طرفداران طالبان در ادارات افغانی و یا مردم محل انجام می دهیم. و بعدا سومین و گران ترین حمله برای ما آن است که از راه دور به مواضع دشمن راکت پرتاپ کنیم. مصرف چنین حملاتی حدود 250000 کلدار پاکستانی به ازای هر عملیات است".
جراح توضیح می دهد: " ما هرسه نوع عملیات را در هر ماه انجام می دهیم. در حال حاضر، به دلیل نبود روشنایی مهتاب، عملیات برای چند روز متوقف شده است. ما صرفا در شب های مهتابی به اجرای عملیات می پردازیم، زیرا ولایت کنر یک منطقه کوهستانی و جنگلی است و بدون اینگونه روشنایی احتمال زیادی برای شکست خوردن وجود دارد".
جراح می گوید حملات طالبان به شیوه های گوناگون اجرا می شود. " قبایل و مردمی با همکاری می کنند که در جاهای مشخصی زندگی دارند. آنها آشکارا مخالف حضور نیروهای خارجی در کنر هستند. بعدا ما گروه های چریکی را سازمان می دهیم- و آنها را به عنوان نیروهای ویژه خود به کار می بندیم- و نهایتا ما راکت انداز نیز داریم، با گذشت روزها بدون اینکه با دشمن مواجه شویم حملاتی را در مناطق گوناگون نورستان و کنر بسر می رسانیم".
جراح می افزاید: " جنگجویان ما به دلیل موفقیت های شان، اطمینان زیادی کسب کرده اند و این اطمینان باعث شده که آنها حیله های مختلفی را نیز اجرا کنند. جدیدا، ما از یونیفورم اردوی ملی را استفاده می کنیم و با محاصره نیروهای امریکایی ، شمار زیادی از آنها را کشته و زخمی می سازیم. بعدا امریکایی ها اقدام و یا تهدید به بمباران تمام روستا می کنند. به همین خاطر است که مردم محل درمورد موقیعت طالبان به کسی جاسوسی نمی کنند".
ناگهان در دوردست ها آسمان تاریک کنر را یک روشنایی، چراغان می کند.
جراح می گوید:" این یک بمب روشنایی زاست تا دشمن موقیعت طالبان را شناسایی کند. این تقریبا ده کیلومتر دور تر از جایی که ما ایستاده ایم، موقیعت دارد و آشکاراست که همین اکنون میان طالبان و دشمن جنگ جریان دارد. ما همیشه از انجام حملات لزوما باخبر نیستیم".
بعد از خوردن غذای شب که برنج و قورمه گوشت مرغ است نماز خفتن را ادا می کنیم و همگی به صورت جداگانه در خانه های اهالی روستا می خوابیم. اذان نماز صبح، آغاز روز جدید و کشمکش های جدید را اعلام می کند. بعد از ادای نماز صبح و صرف کردن صبحانه، مردی که ما را تا عصر روز گذشته همراهی کرده بود از ما جدا می شود، اما در ظرف دوساعت یک گروه دیگر به ما می پیوندد.
جراح می گوید:" اینها تمام شب و روز مصروف بوده اند. برخی از آنها دوباره به پاکستان می روند تا به خانواده های خود دیدار کنند و افرادی جدیدی با رفتن اینها به ما می پیوندد. برخی از آنها پس از انجام عملیات چریکی در کنر نزد ما می آیند تا استراحت کنند و گروه دیگر چریکی می رود تا حملات را انجام دهد".
من می پرسم:" آیا شما گاهی به کمبود جدی جنگجو مواجه شده اید؟"
جراح با خنده می گوید:" هیچ گاهی" و ادامه می دهد:" در عوض، مساله اصلی که ذهن ما را مشغول ساخته این است که چگونه این همه گروه های چریکی را اعاشه و اباطه کنیم، بخاطری که مردم سیل آسا به ما مراجعه می کنند تا به جهاد بپیوندند و ما همیشه منابع لازم را در اختیار نداریم تا برای همه آنها به صورت همزمان اعاشه و اباطه فراهم کنیم. اما من فکر می کنم که ما منابع خود را به زودی گسترش خواهیم داد، بعدا شما گروه بزرگی از جنگجویان را خواهید دید که برعلیه نیروهای متجاوز خارجی خواهند جنگید".
پیش از اینکه من از جراح سوالی دیگری بپرسم، یک مرد قد بلند که خودش را معروف معرفی کرد از من می پرسد:" آقای ژورنالیست، نام تو چه است؟" من جواب دادم:" سلیم شهزاد". او دوباره پرسید و من نامم را تکرار کردم. معروف با نوعی هیجان ادامه داد:" آیا تو همان کسی نیستی که سال گذشته از سوی طالبان در هلمند اسیر شده بودی؟ من مصاحبه تو را بعد از رهایی ات از رادیو شنیدم".
" او اکنون همرای ماست، اگر او میمرد چه اتفاقی می افتاد؟" من می شنوم که معروف با صدای بلند در گوش جراح چیزی می گوید، جراح لبخند می زند و گوید:" اگر او بمیرد، این خواسته خداست".
معروف در اردوی ملی اجرای وظیفه می کرد و از سوی نیروهای امریکایی به دلیل فراهم کردن "تسهیلات" برای طالبان، بازداشت شده بود. او می گوید که در جریان بازجویی هیچ گونه اعترافی نکرده است، اما زمانی که آزاد می شود بیدرنگ به نیروهای طالبان می پیوندد.
معروف با اطمینان می گوید: " مجاهدین اکنون چنان توانایی کسب کرده اند که نه پاکستان و نه ناتو می تواند علیه ما بجنگد. اکنون طالبان در هردو طرف سرحد حضور دارند. عملیات بیشتر باعث زایش طالبان بیشتر می شود و این زمانی است که طالبان می توانند در تمام منطقه نقش بازی کنند".
جراح چند مرد مسلح را فرا می خواند و ما به پیاده روی در کوهستان ادامه می دهیم تا به یک مزرعه کوچک که چند بز نیز در آن می چرد، می رسیم.
اینجا محل حملات توپخانه ای طالبان است، در اینجا 200 فیر راکت ساخت روسی موجود است که طالبان به آن سکر 20 می گویند. هر راکت 2.5 متر طول داشته و قدرت پرتاپ آن تا 30 کیلومتر است. گفته می شود که توان تخریبی هر فیر آن 100 متر مربع است. در مرکز توپخانه ای طالبان در ولسوالی سرکانو شش راس مرکب نیز وجود دارد تا سلاح هایشان را منتقل کند.
جراح می گوید:" ما این مرکب ها را برای انتقال راکت ها و وسایل تنظیم کننده آن برای حمله به دشمن استفاده می کنیم. در این ناحیه مرکب یگانه وسیله ترانسپورتی است که می توانیم استفاده نماییم".
جراح با نشان دادن تفنگچه روسی خود ادامه می دهد:" این راکت ها از یک ذخیره گاه قدیمی سلاح های روسی پس از سقوط دولت کمونیستی ( در اوایل سال 1990) بدست طالبان کشف گردید. تکنولوژی روسی به مراتب برتر از تکنولوژی امریکایی است. این تفنگچه بسیار بهتر از یک تفنگچه امریکایی کار می کند و متعلق به نیروهای ویژه ارتش روسیه بوده است. ما اساسا سلاح های روسی را نگهداری می کنیم ولی اکنون از سلاح های امریکایی که از نزد سربازان امریکایی و اردوی ملی افغانستان بدست ما آمده است، نیز استفاده می نماییم".
در عقب این ساختار من صف آرایی یک سپاه آموزش دیده را می بینم که یکسال قبل چنین نبود. صرفا سه سال قبل طالبان فرماندهی مرکزی و پایگاه های امن نداشتند و این همه تحرکی که اکنون در آنها مشاهده می شود، وجود نداشت.
ارتش پاکستان ایدلوژی طالبان را ایجاد کرد و آنان را آموزش داد تا بر علیه منافع هند حمله کنند و اکنون نیز طالبان با همان شیوه قدیمی بر علیه نیروهای ناتو و اردوی پاکستان می جنگند.
زمان آن رسیده است که من بروم، زیرا با شماری از ایدلوگ های پنجابی این گروه قرار ملاقات دارم.
ویب سایت روزنامه هشت صبح از سه روز به این طرف فعال شده است.
لطفا دیدگاه و نظریات خود را در ارتباط به این سایت، بفرستید.