دردی که علاج درد است
قسمت دوم
نویسنده: سید سلیم شهزاد
منبع: آسیا تایمز
برگردان: سنجرسهیل
خط مرزی پاکستان و افغانستان- هنگامیکه من در مسجد گلین در یک روستا انتظار می کشیدم، چندین موترسایکل در تاریکی شام به واسطه یک لاری چرکین آورده می شود.
چهار مرد قوی هیکل در مقابل من ایستاده می شوند، چهره های آنان گلگون به نظر می رسد، هرکدام از آنها مرا در آغوش گرفتتند و در جریان احوالپرسی سنتی، صدای موسیقی پنجابی به گوشم می رسد.
من واضحا از آنان پرسیدم:" شما پنجابی هستند؟" نگرانی در چهره های شان هویدا شد، یکی از آن مردان توضیح داد: " نه، ما متعلق به همین منطقه هستیم و مثل بسیاری از افغان ها در پنجاب (ایالتی در پاکستان) زندگی کرده و پنجابی را فرا گرفته و پشتو را فراموش کرده ایم، اما اکنون به سرزمین خود برگشته و دوباره پشتو را یاد گرفته ایم".
این تصور خیالی است. هرچند ممکن است برخی از پنجابی ها یک نوع علاقمندی به افغانستان داشته باشند، در حالیکه آنها حقیقتا از پنجاب پاکستان آمده اند. قبل از تجزیه هند بریتانوی در 1947، پنجاب همانند یک مستعمره برعلیه افغان ها جنگیده است. بعد از تجزیه، پنجابی های غاصب به نام ایجاد کشور جدیدی به نام پاکستان قبایل پشتون را تقسیم کرده و شماری زیادی از آنها با استفاده از فرصت ادعای مسلمانی می کنند در حالی که فرهنگ آنها مخلوطی از هندویزم و سیکیزم است.
صادق یک فرمانده نیست: او نمی تواند باشد، زیرا هرچه است وی باید نژاد خودش را مشخص کند ولی برای افغانها او یک پنجابی است. من دیدم که او به صورت روان با فرمانده خود با پشتو گپ می زد، او از یک گروه به گروه دیگر منتقل می شود در حالی چهره اش خندان است. آشکارا و به صورت طبیعی او رهبر جنگجویان پنجابی که در افغانستان مصروف جنگ هستند، می باشد.
صادق در "لشکر طیبه"، یک گروه جهادی که در صدد واپس گیری کشمیر تحت کنترول هندوستان می باشد، عضویت داشت. او به واسطه سازمان استخباراتی پاکستان (آی.اس.آی) آموزش دیده است تا حملات چریکی را در سراسر هندوستان انجام دهد. او می داند که منابع را چگونه ایجاد کند و چگونه یک پایگاه نظامی را محاصره نماید.
او در اواخر سال 2004 به عنوان یک جنگجوی عادی به طالبان می پیوندد، اما به دلیل مهارت هایش به زودی در میان طالبان مطرح می شود. او به عنوان آموزشگر گماشته می شود تا به مردان طالب روش های جنگ را بیاموزاند. با این حال او یک فرمانده نیست، او بسیار قابل احترام و شخص مهمی به تناسب دیگران است. او در واقع ابداع گر تمامی حملات چریکی در وادی کنر در افغانستان است.
من نماز خفتن خود را ادا کرده و غذای شب را صرف می کنم. هوا واقعا سرد است، کنار چراغ گازی به پشت دراز می کشم و به سوی جنگجویان خسته نگاه کرده و به گفتگوهای شان در مورد فعالیت های که در طول روز انجام داده اند، گوش می دهم.
شروع می کنم به حرف زدن با آنها: " من قبل از اینکه به اینجا بیایم فکر می کردم که شما نماز جمعه خود را در میدان جنگ چگونه برگزار می کنید، زیرا هیچ چیزی در این مورد امروز به من گفته نشده است؟"
صادق در جوابم می گوید:" اولا ما همگی مسافر هستیم، بنابراین اجباری نیست که نماز جمعه را ادا کنیم. اما آنچه که بیشتر مهم است اینکه منطقه فعلا دارالحرب است، بنابراین نماز جمعه تا زمانی نزد ما حالت تعلیق را دارد که منطقه به دارالسلام تبدیل شود".
من این گفتگو را در مورد شرایط ، چگونگی تعلیق و قصر کردن نماز ادامه می دهم و به زودی تمام مردم در آن کلبه گلین در اطراف ما جمع می شوند و گفتگوی ما از این مساله به تحرکات جدید طالبان متمایل می شود.
من پرسش های جدیی را مطرح می کنم." تا هنوز روشن نیست که کی زیر فرمان کی است؟ حکم گلبدین حکمتیار در این زمینه چه گونه است؟ آیا جلال الدین حقانی زیر فرمان ملا عمر است یا به صورت جداگانه رهبری می شود؟ کی به طالبان پاکستانی جوابگو می باشد؟ به ملا عمر؟ و جهادی های پاکستانی فرمانده کی ها هستند؟"
صادق در هنگامی که من این سوال ها را به صورت مسلسل می پرسم، لبخند می زند و با یک خبر تکان دهنده پاسخ می دهد:" ملا عمر از سوی شورای طالبان انتخاب شده است، القاعده و طالبان پاکستانی این مساله را پذیرفته اند، به زودی مجاهدین امارت منطقه ای خود را اعلان می کنند و بعد از آن- همانند عراق تمام جنگجویان تحت یک فرماندهی واحد- زیر چتر امارت اسلامی عمل خواهند کرد".
صادق می گوید:" امارت اسلامی بر افغانستان و پاکستان حکمرانی خواهد نمود، اگر در آنجا گلبدین حکمتیار باشد یا هرکس دیگری، آنها زیر یک فرمان خواهند بود و توان آنرا نخواهند داشت تا بر علیه امارت اسلامی بجنگند، زیرا این اسلام است".
اعلان امارت اسلامی یک پیشرفت بزرگ خواهد بود، و من از جای خود می پرم و می پرسم:" شما مطمین هستید که امارت اسلامی به زودی اعلان خواهد شد؟"
صادق با لبخند در جوابم می گوید:" بلی این یک حقیقت است".
من می پرسم:" صادق، تو میدانی که این چه معنایی دارد؟ این مساله افغانستان و پاکستان را به چالش می طلبد. آیا طالبان توان این کار را در شرایط حاضر دارند؟"
صادق به آرامی جواب می دهد:" دقیقا ما این توانایی را داریم".
من می پرسم:"چگونه؟"
او می گوید:" سه سال قبل این موضوع رویایی بیش نبود، ولی اکنون شرایط و محیط آن فراهم شده است. بخشی از وزیرستان شمالی و جنوبی ( منطقه قبایلی پشتون ها) در دست ماست و مجاهدین تلاش می کنند که به سوی باجور(ایجنسی) و محمد ایجنسی حرکت کنند چنانچه در شهرهای لاهور و کراچی نیز تحرکاتی بوده است. ما قبلا می ترسیدم که دستگیر می شویم زیرا کسانی در مورد ما جاسوسی می کردند.
" ما تلاش می کنیم که مخفیانه وارد افغانستان شویم و حملات خود را انجام دهیم، از یک طرف نیروهای امریکایی در تعقیب ما هستند و از جانب دیگر تحت پیگرد ارتش خودمان یعنی ارتش پاکستان قرار داریم. ما نمی خواهیم علیه ارتش پاکستان بجنگیم، بخاطری که همه آنها مسلمان اند. ما تمام تلاش خود را می کنیم تا از جنگ با آنها پرهیزنماییم، با این هم 3 درصد مجاهدین برعلیه اردوی پاکستان می جنگند. هرچند ارتش پاکستان آنگونه که ما می اندیشیم، نمی اندیشد. آنها بسیار مخوف تر و ظالم تر از امریکایی ها هستند.
" ما یک همکار داشتیم که در کنار ما در کشمیر جنگیده بود. نام او عمر بود او در جنگ با ارتش پاکستان هلاک شد. هراز گاهی که ارتش پاکستان حمله می کرد او از ما جدا می شد و می گفت من نمی توانم بر علیه مسلمان ها بجنگم.
" یک روز او از سوی استخبارات پاکستان بازداشت شد، آنها او را با یک دست از سقف آویزان کردند و بر ران وی با خنجر علامت ستاره ترسیم نمودند، آنها او را به شیوه های مختلفی تحقیر کردند، وقتی او آزاد شد می گفت که من یک فرد شکست خورده هستم.
" بعدا او به دفاع از جهاد برعلیه اردوی پاکستان پرداخت، بسیار بیشتر از دیگران. این گونه حوادث باعث شده است که مجاهدین به ما بپیوندند. آنها اکنون می دانند که به نام جهاد در کشمیر مورد سواستفاده قرار گرفته بودند". صادق نیز از کسانی است که از سوی اسلام آباد برای جنگ به کشمیر فرستاده شده بود.
" یک گردهمایی در مرکز فرماندهی لشکر طیبه در سال 2003 باعث آن شد که مجاهدین به اشتباه خود در مورد کشمیر پی ببرند. حفیظ محمود سعید( رهبر لشکر طیبه) ما را به شخصی به نام عبدالله که کلاه بر سر داشت و رییس کوچکی گذاشته بود، معرفی کرد. در میان ما بسیاری ها می دانستند که وی رییس سازمان استخباراتی پاکستانی در کشمیر است.
صادق گفت: " او در این گردهمایی سخنرانی کرد و مشخصا بیان داشت که جهاد کشمیر اهداف شان را بر آورده نکرده است که این می تواند نشانه عجز آنان باشد. او گفت که مجاهدین تا هنگام ایجاد شرایط جدید باید در خانه های خود خاموشانه انتظار بکشند. این گونه مشورت دادن، باعث ایجاد سروصدا در میان مردم گردید، اما انقلاب واقعی پس از القاعده آغاز یافت".
" ابومروان السوری ( یک فرمانده ارشد القاعده) توسط نیروی خاصه دار (در می 2006) در منطقه باجور ایجنسی کشته شد. این یک نیروی اجیر است. اگر مروان به واسطه نیروهای ویژه پاکستانی به قتل می رسید ما آنقدر غمگین نمی شدیم، اما برای شخصی مثل مروان زشت بود که به واسطه نیروهای خاصه دار به قتل برسد.
" او در هنگام شناسایی به عنوان یک عرب، با بس سفر می کرد، و وقتی به وی دستور پیاده شدن از بس داده شد وی تفنگچه خود را بیرون کشیده هشدار داد که وی یک مجاهد است و نمی خواهد هیچ مسلمانی را به قتل برساند، بنابراین باید آنها اجازه دهند تا وی به راه خود ادامه دهد. خاصه داران به حرف های وی گوش نکردند. شما اعراب را می شناسید- آنها هیچ وقت فرار نمی کنند- و او تا آخرین دم می جنگد- لیکن او تلاش می کند تا بفهماند که وی از جنگیدن با مسلمانها اجتناب می کند، ولی او کشته می شود.
" جسد وی عکاسی شد و به عنوان هدیه ای با مباهات به امریکایی ها پیشکش گردید و کسانی که وی را کشته بودند مدال دریافت کردند. تمام مجاهدین احساس حقارت کردند. برادر... خون ما اینقدر ارزان نیست که با آن بازی کرد. مجاهدین در آن هنگام لبریز از خشم شدند و از مخفیگاه های خود بیرون شدند.
" جسد مروان به مثابه یک الهام برای مجاهدین بود و محل دفن او در باجور تبدیل به یک مکان مقدس گردید. واکنش در باجور آغاز گردید و در همان روزها پوسته های نیروی خاصه از محل پاک شد. ارتش آمد تا عملیات انجام دهد اما شکست خورد.
" موفقیت ما باعث گردید تا قبایل به همکاری ما بشتابند. شما می دانید برجسته ترین فرمانده ما در باجور، ملافقیر محمد از سوی ارتش پاکستان برای مقابله در برابر ارتش سرخ روسی ( در اوایل سال 1980) آموزش داده شد، اما پس از حادثه یازدهم سپتامبر برادر وی از سوی ارتش پاکستان بازداشت گردید و چندان او را لت و کوب کردند که بلاخره مرد.
صادق در حالی که چهره اش مملو از هیجان است، می گوید:" در سال 2005 شمار طالبان در وزیرستان شمالی، وزیرستان جنوبی و محمد ایجنسی کم بود، اما اکنون شمار آنها به 18000 تن می رسد، ما باید از عملیات انجام یافته به واسطه ارتش پاکستان ممنون باشیم.
صادق ادامه می دهد:" تو از من پرسیدی که چه چیزی باعث شده است که ما در مورد ایجاد یک امارت اسلامی فکر کنیم". او بعدا شعر میرزا اسدالله بیک خان شاعر معروف اردو و فارسی را که به غالب معروف شد، زمزمه می کند:" درد از حد که گذشت خود دوای درد گشت".
صادق می گوید:" ما با تمام شجاعت ستمگری های آنها را چشیدم. آنها بیشتر از این ستمگری نمی توانند. ما اکنون سفت و محکم شده ایم و آنها خسته و درمانده. اکنون نوبت ماست و من وعده می دهم که این بازی را به نفع خود به زودی تغیر دهیم".
همگی ما خسته بودیم وباید به بستر می رفتیم، اما قبل از خواب افکار متفاوتی ذهن مرا به خود مشغول داشته بود.
صبح روز بعد روی سفره صبحانه هم چنان به ادامه بحث روز قبل پرداختیم.
من می پرسم:" صادق شاید این درست باشد یا غلط، اما آیا فکر نمی کنی که برنامه جدید طالبان مشکلاتی را در داخل اردوی پاکستان ایجاد کند؟"
صادق هم چنان که پیاله چایش را به لبان خود نزدیک می کند، در جواب می گوید:" این مهم نیست، این جنگ در حال حاضر قابل توقف دادن نمی باشد، مجاهدین چندین بار فریب خورده اند و اکنون مصمم اند تا به هر قیمتی شده در برابر ارتش پاکستان بجنگند".
پس از یک مکث طولانی صادق به سخنان خود ادامه می دهد:" تو میدانی که طالبان مقصر تمامی مشکلات خوانده می شوند، اما در حقیقت این امریکاست که مسبب تمامی مشکلات است، در حالی که ماهیچگاهی به خود اجازه نمی دادیم که بر علیه ارتش پاکستان شلیک کنیم. امریکا بر ارتش پاکستان فشار می آورد تا بر علیه ما بجنگد بنابراین این جنگ ادامه می یابد".
من به صادق با نوعی سرزنش می گویم:" مرد تو برعلیه ارتش پاکستان می جنگی و امریکا را سرزنش می کنی؟"
صادیق در جوابم می گوید:" من برایت می گویم چرا، امریکا می داند که ما چه مقداری به اسلام آباد نزدیک هستیم و نیز از فرار منسوبین ارتش پاکستان آگاهی دارد، آنها هم چنان باخبر هستند که فرار یک یا دو نفر در سطح دگروال از ارتش پاکستان باعث خواهد شد که دست مجاهدین به راکت هایی برسد که قابلیت حمل کلاهک اتومی را دارد.
" آنها( امریکایی ها) می دانند زمانی که ما به سلاح های اتومی دست یافتیم، جنگ در افغانستان و پاکستان به نفع مجاهدین تمام می شود و آنگاه هیچ کس قادر نخواهد بود که ما را از حرکت باز دارد. بنابراین امریکا خواهان یک جنگ تمام عیار میان ارتش پاکستان و مجاهدین است و آخر این بازی یک پاکستان ویران شده به واسطه سلاح های هسته ای است که ارتش پاکستان به هیچ صورتی نمی تواند از آن پیشگیری کند".
بعد از صرف صبحانه، طالبان با من خداحافظی کردند. بازگشت من از همان راهی بود که از یک پوسته امنیتی در باجور گذشته بودم. به یاد آوردم که سال 2001 و پس از حملات یازدهم " جنگ بر علیه تروریزم" به رهبری امریکا آغاز شد.
القاعده با اهدافی خاصی آنها را به میدان مبارزه دعوت کرد تا قهر امریکایی های باعث واکنش در برابر مسلمانان شود و نهایتا واکنش شدید به آن باعث مقاومت در برابر آن گردد.
شش سال گذشته است و ما نتیجه حمله بر افغانستان و عراق( و شاید در آینده نزدیک ایران) را شاهد هستیم. ممکن است مرحله آخر جنگ مناطق قبایلی پاکستان باشد. من تنها می توانم تصور کنم که شادمانی برای آوردن نام اسامه بن لادن و ایمن الظواهری در صدر خبرها پس از اجرای عملیات به واسطه ارتش پاکستان، تنها و تنها باعث زایش و افزایش بیشتر طالبان می گردد.