دردی که علاج درد است
قسمت دوم
نویسنده: سید سلیم شهزاد
منبع: آسیا تایمز
برگردان: سنجرسهیل
خط مرزی پاکستان و افغانستان- هنگامیکه من در مسجد گلین در یک روستا انتظار می کشیدم، چندین موترسایکل در تاریکی شام به واسطه یک لاری چرکین آورده می شود.
چهار مرد قوی هیکل در مقابل من ایستاده می شوند، چهره های آنان گلگون به نظر می رسد، هرکدام از آنها مرا در آغوش گرفتتند و در جریان احوالپرسی سنتی، صدای موسیقی پنجابی به گوشم می رسد.
من واضحا از آنان پرسیدم:" شما پنجابی هستند؟" نگرانی در چهره های شان هویدا شد، یکی از آن مردان توضیح داد: " نه، ما متعلق به همین منطقه هستیم و مثل بسیاری از افغان ها در پنجاب (ایالتی در پاکستان) زندگی کرده و پنجابی را فرا گرفته و پشتو را فراموش کرده ایم، اما اکنون به سرزمین خود برگشته و دوباره پشتو را یاد گرفته ایم".
این تصور خیالی است. هرچند ممکن است برخی از پنجابی ها یک نوع علاقمندی به افغانستان داشته باشند، در حالیکه آنها حقیقتا از پنجاب پاکستان آمده اند. قبل از تجزیه هند بریتانوی در 1947، پنجاب همانند یک مستعمره برعلیه افغان ها جنگیده است. بعد از تجزیه، پنجابی های غاصب به نام ایجاد کشور جدیدی به نام پاکستان قبایل پشتون را تقسیم کرده و شماری زیادی از آنها با استفاده از فرصت ادعای مسلمانی می کنند در حالی که فرهنگ آنها مخلوطی از هندویزم و سیکیزم است.
صادق یک فرمانده نیست: او نمی تواند باشد، زیرا هرچه است وی باید نژاد خودش را مشخص کند ولی برای افغانها او یک پنجابی است. من دیدم که او به صورت روان با فرمانده خود با پشتو گپ می زد، او از یک گروه به گروه دیگر منتقل می شود در حالی چهره اش خندان است. آشکارا و به صورت طبیعی او رهبر جنگجویان پنجابی که در افغانستان مصروف جنگ هستند، می باشد.
صادق در "لشکر طیبه"، یک گروه جهادی که در صدد واپس گیری کشمیر تحت کنترول هندوستان می باشد، عضویت داشت. او به واسطه سازمان استخباراتی پاکستان (آی.اس.آی) آموزش دیده است تا حملات چریکی را در سراسر هندوستان انجام دهد. او می داند که منابع را چگونه ایجاد کند و چگونه یک پایگاه نظامی را محاصره نماید.
او در اواخر سال 2004 به عنوان یک جنگجوی عادی به طالبان می پیوندد، اما به دلیل مهارت هایش به زودی در میان طالبان مطرح می شود. او به عنوان آموزشگر گماشته می شود تا به مردان طالب روش های جنگ را بیاموزاند. با این حال او یک فرمانده نیست، او بسیار قابل احترام و شخص مهمی به تناسب دیگران است. او در واقع ابداع گر تمامی حملات چریکی در وادی کنر در افغانستان است.
من نماز خفتن خود را ادا کرده و غذای شب را صرف می کنم. هوا واقعا سرد است، کنار چراغ گازی به پشت دراز می کشم و به سوی جنگجویان خسته نگاه کرده و به گفتگوهای شان در مورد فعالیت های که در طول روز انجام داده اند، گوش می دهم.
شروع می کنم به حرف زدن با آنها: " من قبل از اینکه به اینجا بیایم فکر می کردم که شما نماز جمعه خود را در میدان جنگ چگونه برگزار می کنید، زیرا هیچ چیزی در این مورد امروز به من گفته نشده است؟"
صادق در جوابم می گوید:" اولا ما همگی مسافر هستیم، بنابراین اجباری نیست که نماز جمعه را ادا کنیم. اما آنچه که بیشتر مهم است اینکه منطقه فعلا دارالحرب است، بنابراین نماز جمعه تا زمانی نزد ما حالت تعلیق را دارد که منطقه به دارالسلام تبدیل شود".
من این گفتگو را در مورد شرایط ، چگونگی تعلیق و قصر کردن نماز ادامه می دهم و به زودی تمام مردم در آن کلبه گلین در اطراف ما جمع می شوند و گفتگوی ما از این مساله به تحرکات جدید طالبان متمایل می شود.
من پرسش های جدیی را مطرح می کنم." تا هنوز روشن نیست که کی زیر فرمان کی است؟ حکم گلبدین حکمتیار در این زمینه چه گونه است؟ آیا جلال الدین حقانی زیر فرمان ملا عمر است یا به صورت جداگانه رهبری می شود؟ کی به طالبان پاکستانی جوابگو می باشد؟ به ملا عمر؟ و جهادی های پاکستانی فرمانده کی ها هستند؟"
صادق در هنگامی که من این سوال ها را به صورت مسلسل می پرسم، لبخند می زند و با یک خبر تکان دهنده پاسخ می دهد:" ملا عمر از سوی شورای طالبان انتخاب شده است، القاعده و طالبان پاکستانی این مساله را پذیرفته اند، به زودی مجاهدین امارت منطقه ای خود را اعلان می کنند و بعد از آن- همانند عراق تمام جنگجویان تحت یک فرماندهی واحد- زیر چتر امارت اسلامی عمل خواهند کرد".
صادق می گوید:" امارت اسلامی بر افغانستان و پاکستان حکمرانی خواهد نمود، اگر در آنجا گلبدین حکمتیار باشد یا هرکس دیگری، آنها زیر یک فرمان خواهند بود و توان آنرا نخواهند داشت تا بر علیه امارت اسلامی بجنگند، زیرا این اسلام است".
اعلان امارت اسلامی یک پیشرفت بزرگ خواهد بود، و من از جای خود می پرم و می پرسم:" شما مطمین هستید که امارت اسلامی به زودی اعلان خواهد شد؟"
صادق با لبخند در جوابم می گوید:" بلی این یک حقیقت است".
من می پرسم:" صادق، تو میدانی که این چه معنایی دارد؟ این مساله افغانستان و پاکستان را به چالش می طلبد. آیا طالبان توان این کار را در شرایط حاضر دارند؟"
صادق به آرامی جواب می دهد:" دقیقا ما این توانایی را داریم".
من می پرسم:"چگونه؟"
او می گوید:" سه سال قبل این موضوع رویایی بیش نبود، ولی اکنون شرایط و محیط آن فراهم شده است. بخشی از وزیرستان شمالی و جنوبی ( منطقه قبایلی پشتون ها) در دست ماست و مجاهدین تلاش می کنند که به سوی باجور(ایجنسی) و محمد ایجنسی حرکت کنند چنانچه در شهرهای لاهور و کراچی نیز تحرکاتی بوده است. ما قبلا می ترسیدم که دستگیر می شویم زیرا کسانی در مورد ما جاسوسی می کردند.
" ما تلاش می کنیم که مخفیانه وارد افغانستان شویم و حملات خود را انجام دهیم، از یک طرف نیروهای امریکایی در تعقیب ما هستند و از جانب دیگر تحت پیگرد ارتش خودمان یعنی ارتش پاکستان قرار داریم. ما نمی خواهیم علیه ارتش پاکستان بجنگیم، بخاطری که همه آنها مسلمان اند. ما تمام تلاش خود را می کنیم تا از جنگ با آنها پرهیزنماییم، با این هم 3 درصد مجاهدین برعلیه اردوی پاکستان می جنگند. هرچند ارتش پاکستان آنگونه که ما می اندیشیم، نمی اندیشد. آنها بسیار مخوف تر و ظالم تر از امریکایی ها هستند.
" ما یک همکار داشتیم که در کنار ما در کشمیر جنگیده بود. نام او عمر بود او در جنگ با ارتش پاکستان هلاک شد. هراز گاهی که ارتش پاکستان حمله می کرد او از ما جدا می شد و می گفت من نمی توانم بر علیه مسلمان ها بجنگم.
" یک روز او از سوی استخبارات پاکستان بازداشت شد، آنها او را با یک دست از سقف آویزان کردند و بر ران وی با خنجر علامت ستاره ترسیم نمودند، آنها او را به شیوه های مختلفی تحقیر کردند، وقتی او آزاد شد می گفت که من یک فرد شکست خورده هستم.
" بعدا او به دفاع از جهاد برعلیه اردوی پاکستان پرداخت، بسیار بیشتر از دیگران. این گونه حوادث باعث شده است که مجاهدین به ما بپیوندند. آنها اکنون می دانند که به نام جهاد در کشمیر مورد سواستفاده قرار گرفته بودند". صادق نیز از کسانی است که از سوی اسلام آباد برای جنگ به کشمیر فرستاده شده بود.
" یک گردهمایی در مرکز فرماندهی لشکر طیبه در سال 2003 باعث آن شد که مجاهدین به اشتباه خود در مورد کشمیر پی ببرند. حفیظ محمود سعید( رهبر لشکر طیبه) ما را به شخصی به نام عبدالله که کلاه بر سر داشت و رییس کوچکی گذاشته بود، معرفی کرد. در میان ما بسیاری ها می دانستند که وی رییس سازمان استخباراتی پاکستانی در کشمیر است.
صادق گفت: " او در این گردهمایی سخنرانی کرد و مشخصا بیان داشت که جهاد کشمیر اهداف شان را بر آورده نکرده است که این می تواند نشانه عجز آنان باشد. او گفت که مجاهدین تا هنگام ایجاد شرایط جدید باید در خانه های خود خاموشانه انتظار بکشند. این گونه مشورت دادن، باعث ایجاد سروصدا در میان مردم گردید، اما انقلاب واقعی پس از القاعده آغاز یافت".
" ابومروان السوری ( یک فرمانده ارشد القاعده) توسط نیروی خاصه دار (در می 2006) در منطقه باجور ایجنسی کشته شد. این یک نیروی اجیر است. اگر مروان به واسطه نیروهای ویژه پاکستانی به قتل می رسید ما آنقدر غمگین نمی شدیم، اما برای شخصی مثل مروان زشت بود که به واسطه نیروهای خاصه دار به قتل برسد.
" او در هنگام شناسایی به عنوان یک عرب، با بس سفر می کرد، و وقتی به وی دستور پیاده شدن از بس داده شد وی تفنگچه خود را بیرون کشیده هشدار داد که وی یک مجاهد است و نمی خواهد هیچ مسلمانی را به قتل برساند، بنابراین باید آنها اجازه دهند تا وی به راه خود ادامه دهد. خاصه داران به حرف های وی گوش نکردند. شما اعراب را می شناسید- آنها هیچ وقت فرار نمی کنند- و او تا آخرین دم می جنگد- لیکن او تلاش می کند تا بفهماند که وی از جنگیدن با مسلمانها اجتناب می کند، ولی او کشته می شود.
" جسد وی عکاسی شد و به عنوان هدیه ای با مباهات به امریکایی ها پیشکش گردید و کسانی که وی را کشته بودند مدال دریافت کردند. تمام مجاهدین احساس حقارت کردند. برادر... خون ما اینقدر ارزان نیست که با آن بازی کرد. مجاهدین در آن هنگام لبریز از خشم شدند و از مخفیگاه های خود بیرون شدند.
" جسد مروان به مثابه یک الهام برای مجاهدین بود و محل دفن او در باجور تبدیل به یک مکان مقدس گردید. واکنش در باجور آغاز گردید و در همان روزها پوسته های نیروی خاصه از محل پاک شد. ارتش آمد تا عملیات انجام دهد اما شکست خورد.
" موفقیت ما باعث گردید تا قبایل به همکاری ما بشتابند. شما می دانید برجسته ترین فرمانده ما در باجور، ملافقیر محمد از سوی ارتش پاکستان برای مقابله در برابر ارتش سرخ روسی ( در اوایل سال 1980) آموزش داده شد، اما پس از حادثه یازدهم سپتامبر برادر وی از سوی ارتش پاکستان بازداشت گردید و چندان او را لت و کوب کردند که بلاخره مرد.
صادق در حالی که چهره اش مملو از هیجان است، می گوید:" در سال 2005 شمار طالبان در وزیرستان شمالی، وزیرستان جنوبی و محمد ایجنسی کم بود، اما اکنون شمار آنها به 18000 تن می رسد، ما باید از عملیات انجام یافته به واسطه ارتش پاکستان ممنون باشیم.
صادق ادامه می دهد:" تو از من پرسیدی که چه چیزی باعث شده است که ما در مورد ایجاد یک امارت اسلامی فکر کنیم". او بعدا شعر میرزا اسدالله بیک خان شاعر معروف اردو و فارسی را که به غالب معروف شد، زمزمه می کند:" درد از حد که گذشت خود دوای درد گشت".
صادق می گوید:" ما با تمام شجاعت ستمگری های آنها را چشیدم. آنها بیشتر از این ستمگری نمی توانند. ما اکنون سفت و محکم شده ایم و آنها خسته و درمانده. اکنون نوبت ماست و من وعده می دهم که این بازی را به نفع خود به زودی تغیر دهیم".
همگی ما خسته بودیم وباید به بستر می رفتیم، اما قبل از خواب افکار متفاوتی ذهن مرا به خود مشغول داشته بود.
صبح روز بعد روی سفره صبحانه هم چنان به ادامه بحث روز قبل پرداختیم.
من می پرسم:" صادق شاید این درست باشد یا غلط، اما آیا فکر نمی کنی که برنامه جدید طالبان مشکلاتی را در داخل اردوی پاکستان ایجاد کند؟"
صادق هم چنان که پیاله چایش را به لبان خود نزدیک می کند، در جواب می گوید:" این مهم نیست، این جنگ در حال حاضر قابل توقف دادن نمی باشد، مجاهدین چندین بار فریب خورده اند و اکنون مصمم اند تا به هر قیمتی شده در برابر ارتش پاکستان بجنگند".
پس از یک مکث طولانی صادق به سخنان خود ادامه می دهد:" تو میدانی که طالبان مقصر تمامی مشکلات خوانده می شوند، اما در حقیقت این امریکاست که مسبب تمامی مشکلات است، در حالی که ماهیچگاهی به خود اجازه نمی دادیم که بر علیه ارتش پاکستان شلیک کنیم. امریکا بر ارتش پاکستان فشار می آورد تا بر علیه ما بجنگد بنابراین این جنگ ادامه می یابد".
من به صادق با نوعی سرزنش می گویم:" مرد تو برعلیه ارتش پاکستان می جنگی و امریکا را سرزنش می کنی؟"
صادیق در جوابم می گوید:" من برایت می گویم چرا، امریکا می داند که ما چه مقداری به اسلام آباد نزدیک هستیم و نیز از فرار منسوبین ارتش پاکستان آگاهی دارد، آنها هم چنان باخبر هستند که فرار یک یا دو نفر در سطح دگروال از ارتش پاکستان باعث خواهد شد که دست مجاهدین به راکت هایی برسد که قابلیت حمل کلاهک اتومی را دارد.
" آنها( امریکایی ها) می دانند زمانی که ما به سلاح های اتومی دست یافتیم، جنگ در افغانستان و پاکستان به نفع مجاهدین تمام می شود و آنگاه هیچ کس قادر نخواهد بود که ما را از حرکت باز دارد. بنابراین امریکا خواهان یک جنگ تمام عیار میان ارتش پاکستان و مجاهدین است و آخر این بازی یک پاکستان ویران شده به واسطه سلاح های هسته ای است که ارتش پاکستان به هیچ صورتی نمی تواند از آن پیشگیری کند".
بعد از صرف صبحانه، طالبان با من خداحافظی کردند. بازگشت من از همان راهی بود که از یک پوسته امنیتی در باجور گذشته بودم. به یاد آوردم که سال 2001 و پس از حملات یازدهم " جنگ بر علیه تروریزم" به رهبری امریکا آغاز شد.
القاعده با اهدافی خاصی آنها را به میدان مبارزه دعوت کرد تا قهر امریکایی های باعث واکنش در برابر مسلمانان شود و نهایتا واکنش شدید به آن باعث مقاومت در برابر آن گردد.
شش سال گذشته است و ما نتیجه حمله بر افغانستان و عراق( و شاید در آینده نزدیک ایران) را شاهد هستیم. ممکن است مرحله آخر جنگ مناطق قبایلی پاکستان باشد. من تنها می توانم تصور کنم که شادمانی برای آوردن نام اسامه بن لادن و ایمن الظواهری در صدر خبرها پس از اجرای عملیات به واسطه ارتش پاکستان، تنها و تنها باعث زایش و افزایش بیشتر طالبان می گردد.
دوستان عزیز پس از یک دوره غیابت طو لانی، اینک با یک ترجمه در مورد طالبان دوباره در خدمت شما هستم. این ترجمه در نسخه چاپی روزنامه هشت صبح و سایت این روزنامه نیز انتشار یافته است.
لینک همین مطلب در سایت ۸صبح:
مرگ در روشنایی نقره ای مهتاب
قسمت اول
نویسنده : سید سلیم شهزاد
منبع: آسیا تایمز
برگردان: سنجرسهیل
شمار جنگجویان طالب در هرگروه به چندین نفر می رسد که در اطراف ولایت کنر پنهان شده اند و همه روزه در ولایت های نورستان و کنر عملیات انجام می دهند و هر روزی که می گذرد افرادی جدیدی به این گروه می پیوندد و حملات شان نیز شدت می گیرد.
یک سال قبل من دوهفته در ولایت هلمند با طالبان بودم( به شمول چند روزی که مرا اسیر گرفته بودند)، اما پس از آن طالبان دگرگون شده اند.
بدون افسانه پردازی از زمانی که ملا دادالله، ملااختر عثمانی و ملا جلال الدین حقانی به قتل رسیدند، طالبان با رهبری جدیدی در حال شکل گیری مجدد هستند که در عین پویایی به شدت جانفشان نیز می باشند. جنگجویان تازه نفس و جدیدا سازمان یافته طالبان اکنون آماده هستند که مرحله جدیدی از جنگ را بدون در نظر داشت خط سرحدی بر علیه نیروهای ایتلاف در افغانستان و ارتش پاکستان براه بیاندازند.
به نظر می رسد که تمام سرمایه گذاری در "جنگ علیه تروریزم" طی شش سال گذشته به هدر رفته است، زیرا طالبان در این مدت در صدد احیای مجدد خود بوده اند.
با این حال رهبران پیمان اتلانتیک شمالی یا ناتو می خواهند که جنگ را ادامه دهند. براساس گفته های یکی از منابع آسیا تایمز، عملیاتی مشترک میان پاکستان و ناتو در جلسه ای با حضور شمار از فرماندهان پاکستانی به تصویب رسیده است. آنها به این نکته مهم توافق کرده اند که لزوما خط سرحدی میان پاکستان و افغانستان نباید علامت گذاری شود.
مساله دیگر این است که آیا نیروهای منظم ناتو توانایی نابود کردن طالبان را دارند. آشکار است که طالبان به تناسب نیروهای ناتو بی پروا ترند. من از شاهد عابد فرمانده طالبان در ولسوالی استراتیژیک سرکانو می پرسم که چه چیزی در عقب احیای مجدد طالبان قرار دارد؟
شاهین در جوابم می خندد و رویش را به طرف سه فرمانده زیر فرمان خود دور می دهد، زاهد فرمانده منطقه نولی، محسن فرمانده ولسوالی شنوک کری و مسلم یار فرمانده منطقه بروگی.
" من تنها بلدم تا بجنگم، جواب به این سوال پیچیده، دور تر از پیرامون من قرار دارد". در جواب شاهین نوعی پوزش خواهی وجود دارد، او به زودی به داکتر جراح مسوول روابط عامه و مطبوعات طالبان در کنر اشاره می کند، تا به این سوال پاسخ بدهد.
جراح در آغاز می گوید" قبل از جواب دادن به تو، من می خواهم سوالی را بپرسم. کی می تواند ادعا کند که حقیقتا جهان را شناخته است؟" پیش از اینکه من بتوانم به این سوال عجیب پاسخ دهم جراح خودش جواب می دهد " آنکه عشق حقیقی را تجربه کرده باشد، آنکه در یک اتمسفیر و محیط ناسازگار زندگی کرده باشد و آنکه ایامی را در اسارت گذرانیده باشد".
جراح می گوید: "مجاهدین در طول هفت سال گذشته سه چیز را تجربه کردند، ما در یک کشاکش جهانی عشق واقعی را تجربه کردیم، ما از یک جا به جای دیگر بیجا شدیم و ایامی را در مراکز بازداشت در گوانتانامو، بگرام و ابوغریب سپری نمودیم و با بیرحمی سازمان های استخباراتی امریکا (سیا)، آی اس آی و اداره امنیت ملی افغانستان شجاعانه روبرو شدیم".
" ما حقیقتا جهان را شناختیم. اکنون زمان ماست تا برعلیه آنکه ادعای ابرقدرتی جهان را می کند، برزمیم".
شاهین بعدا معذرت خواسته و به سه فرمانده زیردستش به زودی می پیوندد، جراح می گوید:" لطفا در مورد آنها فکر نکن، آنها در مورد عملیات قبلی خود گفتگو کرده و برای عملیات جدید شان برنامه ریزی می کنند".
" ما تقزیبا تا پنجشنبه گذشته ( 8 نوامبر) همه روزه به اجرای عملیات می پرداختیم، ما گروه های مشخص را برای اهداف مشخص می گماردیم. اینجا انواع حملات را انجام می دهیم. ما جنگجویانی را که فدایی می گویند همراه با راکت انداز، نارنجک و کلاشینکوف برای حمله به پایگاه امریکایی ها، اردوی ملی افغانستان و مرکز فرماندهی استخبارات در ولسوالی سرکانو می فرستیم".
" در برخی از حملات فدایی چانس زنده ماندن برای جنگجویان صفر است".
" بعدا ما حملات مشخص را بر مبنای معلومات طرفداران طالبان در ادارات افغانی و یا مردم محل انجام می دهیم. و بعدا سومین و گران ترین حمله برای ما آن است که از راه دور به مواضع دشمن راکت پرتاپ کنیم. مصرف چنین حملاتی حدود 250000 کلدار پاکستانی به ازای هر عملیات است".
جراح توضیح می دهد: " ما هرسه نوع عملیات را در هر ماه انجام می دهیم. در حال حاضر، به دلیل نبود روشنایی مهتاب، عملیات برای چند روز متوقف شده است. ما صرفا در شب های مهتابی به اجرای عملیات می پردازیم، زیرا ولایت کنر یک منطقه کوهستانی و جنگلی است و بدون اینگونه روشنایی احتمال زیادی برای شکست خوردن وجود دارد".
جراح می گوید حملات طالبان به شیوه های گوناگون اجرا می شود. " قبایل و مردمی با همکاری می کنند که در جاهای مشخصی زندگی دارند. آنها آشکارا مخالف حضور نیروهای خارجی در کنر هستند. بعدا ما گروه های چریکی را سازمان می دهیم- و آنها را به عنوان نیروهای ویژه خود به کار می بندیم- و نهایتا ما راکت انداز نیز داریم، با گذشت روزها بدون اینکه با دشمن مواجه شویم حملاتی را در مناطق گوناگون نورستان و کنر بسر می رسانیم".
جراح می افزاید: " جنگجویان ما به دلیل موفقیت های شان، اطمینان زیادی کسب کرده اند و این اطمینان باعث شده که آنها حیله های مختلفی را نیز اجرا کنند. جدیدا، ما از یونیفورم اردوی ملی را استفاده می کنیم و با محاصره نیروهای امریکایی ، شمار زیادی از آنها را کشته و زخمی می سازیم. بعدا امریکایی ها اقدام و یا تهدید به بمباران تمام روستا می کنند. به همین خاطر است که مردم محل درمورد موقیعت طالبان به کسی جاسوسی نمی کنند".
ناگهان در دوردست ها آسمان تاریک کنر را یک روشنایی، چراغان می کند.
جراح می گوید:" این یک بمب روشنایی زاست تا دشمن موقیعت طالبان را شناسایی کند. این تقریبا ده کیلومتر دور تر از جایی که ما ایستاده ایم، موقیعت دارد و آشکاراست که همین اکنون میان طالبان و دشمن جنگ جریان دارد. ما همیشه از انجام حملات لزوما باخبر نیستیم".
بعد از خوردن غذای شب که برنج و قورمه گوشت مرغ است نماز خفتن را ادا می کنیم و همگی به صورت جداگانه در خانه های اهالی روستا می خوابیم. اذان نماز صبح، آغاز روز جدید و کشمکش های جدید را اعلام می کند. بعد از ادای نماز صبح و صرف کردن صبحانه، مردی که ما را تا عصر روز گذشته همراهی کرده بود از ما جدا می شود، اما در ظرف دوساعت یک گروه دیگر به ما می پیوندد.
جراح می گوید:" اینها تمام شب و روز مصروف بوده اند. برخی از آنها دوباره به پاکستان می روند تا به خانواده های خود دیدار کنند و افرادی جدیدی با رفتن اینها به ما می پیوندد. برخی از آنها پس از انجام عملیات چریکی در کنر نزد ما می آیند تا استراحت کنند و گروه دیگر چریکی می رود تا حملات را انجام دهد".
من می پرسم:" آیا شما گاهی به کمبود جدی جنگجو مواجه شده اید؟"
جراح با خنده می گوید:" هیچ گاهی" و ادامه می دهد:" در عوض، مساله اصلی که ذهن ما را مشغول ساخته این است که چگونه این همه گروه های چریکی را اعاشه و اباطه کنیم، بخاطری که مردم سیل آسا به ما مراجعه می کنند تا به جهاد بپیوندند و ما همیشه منابع لازم را در اختیار نداریم تا برای همه آنها به صورت همزمان اعاشه و اباطه فراهم کنیم. اما من فکر می کنم که ما منابع خود را به زودی گسترش خواهیم داد، بعدا شما گروه بزرگی از جنگجویان را خواهید دید که برعلیه نیروهای متجاوز خارجی خواهند جنگید".
پیش از اینکه من از جراح سوالی دیگری بپرسم، یک مرد قد بلند که خودش را معروف معرفی کرد از من می پرسد:" آقای ژورنالیست، نام تو چه است؟" من جواب دادم:" سلیم شهزاد". او دوباره پرسید و من نامم را تکرار کردم. معروف با نوعی هیجان ادامه داد:" آیا تو همان کسی نیستی که سال گذشته از سوی طالبان در هلمند اسیر شده بودی؟ من مصاحبه تو را بعد از رهایی ات از رادیو شنیدم".
" او اکنون همرای ماست، اگر او میمرد چه اتفاقی می افتاد؟" من می شنوم که معروف با صدای بلند در گوش جراح چیزی می گوید، جراح لبخند می زند و گوید:" اگر او بمیرد، این خواسته خداست".
معروف در اردوی ملی اجرای وظیفه می کرد و از سوی نیروهای امریکایی به دلیل فراهم کردن "تسهیلات" برای طالبان، بازداشت شده بود. او می گوید که در جریان بازجویی هیچ گونه اعترافی نکرده است، اما زمانی که آزاد می شود بیدرنگ به نیروهای طالبان می پیوندد.
معروف با اطمینان می گوید: " مجاهدین اکنون چنان توانایی کسب کرده اند که نه پاکستان و نه ناتو می تواند علیه ما بجنگد. اکنون طالبان در هردو طرف سرحد حضور دارند. عملیات بیشتر باعث زایش طالبان بیشتر می شود و این زمانی است که طالبان می توانند در تمام منطقه نقش بازی کنند".
جراح چند مرد مسلح را فرا می خواند و ما به پیاده روی در کوهستان ادامه می دهیم تا به یک مزرعه کوچک که چند بز نیز در آن می چرد، می رسیم.
اینجا محل حملات توپخانه ای طالبان است، در اینجا 200 فیر راکت ساخت روسی موجود است که طالبان به آن سکر 20 می گویند. هر راکت 2.5 متر طول داشته و قدرت پرتاپ آن تا 30 کیلومتر است. گفته می شود که توان تخریبی هر فیر آن 100 متر مربع است. در مرکز توپخانه ای طالبان در ولسوالی سرکانو شش راس مرکب نیز وجود دارد تا سلاح هایشان را منتقل کند.
جراح می گوید:" ما این مرکب ها را برای انتقال راکت ها و وسایل تنظیم کننده آن برای حمله به دشمن استفاده می کنیم. در این ناحیه مرکب یگانه وسیله ترانسپورتی است که می توانیم استفاده نماییم".
جراح با نشان دادن تفنگچه روسی خود ادامه می دهد:" این راکت ها از یک ذخیره گاه قدیمی سلاح های روسی پس از سقوط دولت کمونیستی ( در اوایل سال 1990) بدست طالبان کشف گردید. تکنولوژی روسی به مراتب برتر از تکنولوژی امریکایی است. این تفنگچه بسیار بهتر از یک تفنگچه امریکایی کار می کند و متعلق به نیروهای ویژه ارتش روسیه بوده است. ما اساسا سلاح های روسی را نگهداری می کنیم ولی اکنون از سلاح های امریکایی که از نزد سربازان امریکایی و اردوی ملی افغانستان بدست ما آمده است، نیز استفاده می نماییم".
در عقب این ساختار من صف آرایی یک سپاه آموزش دیده را می بینم که یکسال قبل چنین نبود. صرفا سه سال قبل طالبان فرماندهی مرکزی و پایگاه های امن نداشتند و این همه تحرکی که اکنون در آنها مشاهده می شود، وجود نداشت.
ارتش پاکستان ایدلوژی طالبان را ایجاد کرد و آنان را آموزش داد تا بر علیه منافع هند حمله کنند و اکنون نیز طالبان با همان شیوه قدیمی بر علیه نیروهای ناتو و اردوی پاکستان می جنگند.
زمان آن رسیده است که من بروم، زیرا با شماری از ایدلوگ های پنجابی این گروه قرار ملاقات دارم.