تبليغاتX
... و چند حرف دیگر
چیزهایی که می خواهم دیگران هم بخوانند

 

مرثیه ای برای سکوت همیشگی بصیر بلوچ مشاور تربیتی برنامه های "صبح بخیر افغانستان"
خبر کوتاه بود ولی سنگین و تکان دهنده. صبح همین دیروز بود که غفار صالحی برایم زنگ زد. مثل همیشه با خنده و شوخی همرایش احوال پرسی کردم، اما انگار غفار مثل همیشه شاد و خندان نبود، اندوه مبهمی از نخستین جمله ای که بیان کرد احساس می شد، گویی صدایش از ته چاه می آمد، با تعجب و عجله پرسیدم که چه خبر است و او تنها در یک جمله کوتاه گفت:"بلوچ صاحب مرد".
چه می شنیدم، باورم نمی
شد. یعنی واقعا "بلوچ" دوستانش را ترک گفت، یعنی او دیگر در میان نیست.
غفار صالحی بدون این که به پرسش
های پیدرپی من پاسخی بدهد گفت که ساعت 2 بعد از ظهر قرار است، مراسم تدفین و جنازه برگزار گردد.

با بصیر بلوچ چهار سال قبل هنگامی که به عنوان کارمند در رادیوی"صبح بخیر افغانستان" مشغول بودم، آشنا شدم. در اتاقی بزرگی که در "صبح بخیر افغانستان" به آن "نیوز روم" می گویند میز کار من در کنار میز بصیر بلوچ قرار داشت. او مردی پرتکاپویی بود و در حالی که در آستانه شصت سالگی قرار داشت، گمان می کردی به مردی جوانی می ماند که می خواهد برای سال های آینده ی زندگی اش سرمایه گذاری کند، سرمایه گذاری مال و ثروت نه، بلکه سرمایه گذاری دانشی و علمی.

بلوچ برای گفتن و نوشتن حرف های زیادی داشت و همیشه نگران سال های عمرش بود تا مجال مکتوب کردن تمام فکرهایش را پیدا کند. به همین خاطر در ظرف چهار سال او قادر شد تا هشت جلد کتاب در عرصه روان شناسی به ویژه روان شناسی کودک و مشاوره روانی نوشت.
بلوچ مردی بود سرشار از گفتن و حرف
زدن. هرازگاهی که در اوقات کار در "صبح بخیر افغانستان" یکی از کارمندان به مشکلی بر میخورد و پرسشی را مطرح می کرد، بلوچ از نخستین کسانی بود که میتوانست به آن پرسشها پاسخ دهد. او در بسیاری از عرصههای علمی آگاهی داشت ولی از کسانی انگشتشماری در عرصه روانشناسی در افغانستان به شمار میرفت. یادم میآید که زمانی کتابی از "یونگ"، روانشناس معروف اروپایی، را میخواندم ولی در جریان خواندن این کتاب کمتر چیزی دستگیرم میشد. هر روز صبح وقتی به سر کار میآمدم قبل از آغاز جلسه صبحانه که در "صبح بخیر افغانستان" معمول بود، سوالهای خودم را در مورد گفتههای "یونگ" از بصیر بلوچ میپرسیدم و او با خوشرویی و متانت تمام پاسخ میداد و جایی هم که نمیدانست تظاهر به دانستن نمیکرد. من هر چند روانشناسی نمیدانم ولی تجربه چند سال کار با بصیر بلوچ به من این نکته را واضح کرده است که او در روان شناسی و به ویژه روان شناسی کودک دانش فراوانی کسب کرده بود و حرف های زیادی برای گفتن و نوشتن در این زمینه داشت.

او پس از سال ها کار به عنوان آموزگار، عاشق تربیت کودکان بود و راز های پرورش کودک را عمیقا می دانست و تلاش می کرد که به دیگران نیز آن را منتقل کند. او می دانست که نسل امروز و نسل دیروز، به دلیل شرایط جنگی، فقر، استبداد و فقدان آموزش، صاحب پرورش سالم و کافی برای ساختن یک جامعه آزاد، مرفه و به دور از تعصب نیستند و معتقد بود که باید کودکان یا نسل فردای این کشور آموزش و پرورش داده شوند تا بخش اعظمی از مشکلات افغانستان برطرف گردد.
بصیر بلوچ مردی قانعی بود. او سال های اول زندگی اش را در ناز و نعمت خانوادگی گذرانده بود و از مال دنیا به جز به آنچه که نیاز یک زندگی ساده است نمی اندیشید. او با معاش اندکی که از "صبح بخیر افغانستان" بدست می آورد، تقسیم اوقات بسیار منظمی برای خوردن و آشامیدن خود تهیه کرده بود. بصیر بلوچ همیشه به من می گفت که به دلیل سالم خوری و درک خواص خوردنی ها در تمام عمرش نزد داکتر مراجعه نکرده است و از سیمایش نیز کسی نمی توانست بداند که او در آستانه شصت سالگی قرار دارد. او روزانه چندین ساعت پیاده روی می کرد و تمام امور زندگی اش را از پختن غذا تا شستن لباس و خرید مایحتاج زندگی خودش انجام می داد.

برای من به عنوان نماینده یک نسل دیگر، بصیر بلوچ نماد یک انسان آزاده، سالم و کوشایی بود که گذر سالهای خون و باروت و تعصب بر آن هیچ زنگاری بجا نگذاشته بود. بلوچ به کارش عشق میورزید و حتا به کسانی که به برنامه " مشاوره و رهنمایی" در "صبح بخیر افغانستان" تماس میگرفتند با مهربانی تماس می گرفت و با آنها قرار میگذاشت تا در حد دانش و تجربه خودش بتواند به مشکلات روانی و تربیتی آنان رسیدگی کند.

و اما مراسم تدفین و جنازه بلوچ خیلی غریبانه و ساده برگزار شد. همکارانش همه از "صبح بخیر افغانستان" در این مراسم حضور داشتند، کسانی از تلویزیون آریانا نیز آمده بودند، معین سواد آموزی، چند استاد دانشگاه و شماری از خویشاوندانش نیز حضور داشتند. بلوچ به دوستانش گفته بود که لازم نیست مراسم تدفین اش با شکوه و دبدبه تمام برگزار گردد و فقط از آنها خواسته بود تا وی را در گوشه ای در ته ای خاک مدفون کنند. انگار نه انگار که چنان شده بود. ولی مگر در این سرزمین، چند تا بصیر بلوچ است تا از برگزاری مراسم باشکوه برای مرگ و تجلیل از آنها دریغ شود.

در این سرزمین قاتل دانش و اندیشه روزی نیست که برای جلادان و قاتلان مردم قطاری از موترهای لوکس به راه نیفتد، روزهای سوگ و عزاداری اعلام نشود و گارد تشریفات حکومتی نیز در مراسم دفن، فاتحه و تجلیل از آنها حضور نیابد. ولی برای مردی که برای یک نسل می اندیشید، کمتر کسی حاضر است حتا اشکی بریزد و کمتر کسی حاضر است حتا در مراسم تدفین اش حضور بیابد.
دانش در این سرزمین غریب است و دانشمند کسی است که بی هیچ اشکی و بدرودی به خاک می
رود و کسی نیست که برای لحظه ای حتا، در سوگ یک متفکر آه سردی بکشد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم بهمن 1386ساعت 2:0 بعد از ظهر  توسط سنجرسهیل  |