تبليغاتX
... و چند حرف دیگر
چیزهایی که می خواهم دیگران هم بخوانند

                               سیاه و سفید رنگ‫ها را کامل نمی‫کند

 

                                  دنیا را باید رنگین کمان دید

 

سیاه و سفید هرچند در کلیت خود یک فلم کلیشه ای بالیوود است، ولی نوع نگاه و پرداخت آن به یکی از مهمترین مسایل امروز دنیای که ما در آن زندگی می کنیم، می تواند از اهمیت زیادی برخودار باشد. در اولین نگاه نام فلم با همه جذابیتش هیچ گرهی از آنچه که در متن روایت داستان نهفته است، باز نمی کند. اما در پایان بیننده ای هرچند عادی می تواند به رابطه میان نام فلم و روایت داستان آن به خوبی واقف شود.

من چندی پیش در یک مقاله به نام "هند و استعمار نو" که در روزنامه 8 صبح در ارتباط به سینمای هند نوشته شده بود، چیزهای خوانده بودم. اکنون که فلم را دیده ام می توانم بگویم که با برخی از نکاتی آن مقاله موافق هستم، اما به هیچ صورت به نتیجه گیری آن موافق نیستم.

فلم سیاه و سفید در کلیت خود در پی آن است که تنوع مذهبی، قومی، زبانی و ... را در هندوستان به اثبات برساند. سوباش گای که یکی از کارگردان های موفق سینمای بالیوود است و در کارنامه اش فلم های موفق زیادی وجود دارد، در پی آن است که بگوید "هندوستان سرزمین رنگ هاست" و حتا آنانی که به دنیا "سیاه و سفید" نگاه می کنند می توانند از دریچه این سرزمین تنوع و تفاوت رنگ های دیگر را نیز بشناسند. من با تعبیر سوباش گای از تروریزم که دنیا را یک تروریست سیاه و سفید می بیند، موافق هستم. ایدیولوژی* خصلت ذاتی اش همین است. برای یک دگماتیست ایدیولوژیک دنیا در دو رنگ خلاصه می شود: سیاه و سفید. سیاه همیشه دشمن است و سفید رنگ خودی است، رنگی که باید همه به آن آراسته شوند و یا بمیرند و کشته شوند تا "سفیدها" دنیا را به خوشبختی برسانند. استالین، هیتلر، موسولینی، اسامه و ملاعمر هرچند ایدیولوژی شان در محتوا تفاوت دارد، اما تفسیر شان از دنیا یکی است.

نمونه بارز این را سوباش گای در فلم خودش به خوبی نشان می دهد. نعیم شیخ که یکی از مسلمانان متنفذ در دهلی است و مسوولیت زمینه سازی اجرای عملیات انتحاری را برای "نومهیر قاضی" فراهم می کند، در جریان یک گفتگوی کوتاه به نومهیر می گوید که هندوستان سرزمینی متنوعی است، تو باید از میان این همه تنوع همان راهی را انتخاب کنی که تو را به سعادت می رساند.

جالب است کسانی مثل نعیم شیخ یا همین ملاعمر خودمان نیز به این تنوع در دنیای پیرامونی خودشان اعتقاد دارند، ولی از میان همه این رنگ‫ها و تفاوت ها خیال می کنند که رنگی که خودشان به آن اعتقاد دارند، برتر است و بهتر است و دیگر رنگ ها نجس، ناپاک و پلید و لایق نابودی.

فلم از یک فضای تاریک آغاز می شود و پس از یک صحنه کوتاه که ارتباط آن را با داستان فلم من تا آخر نفهمیدم به مسجدی ختم می شود که با کلمات فارسی- دری کسی می گوید: "من انتظار این وقت را داشتم، تا خود را به پروردگار خود بسپارم و به یگانه مقصد خود برسم که دیدار خداست. انشاالله این خواب من برآورده خواهد شد". بعد از این صحنه است که "محمود البخش" که در نقش تروریست حضور دارد، راهی هندوستان می شود و با هویت ساختگی به نام "نومهیر قاضی "شروع به زندگی می کند. در این‫جا نیز سوباش گای کارگردان فلم در پی آن است که بگوید، تروریزم در پناه هویت های ساختگی زندگی می کند. این درست هم است. در عراق بر سر مردم به نام دموکراسی و حقوق بشر بمب می ریزند. مردم در فلسطین و اسراییل قربانی نام ها و استعاره ها می شوند و در افغانستان طالبان زیر نام اسلام یکی را وعده بهشت می دهند ولی هزاران تن دیگر را به خاک و خون می نشانند.

ایدیولوژی در طول تاریخ در پناه استعاره ها و نام ها پنهان شده است. یکی زیر نام وعده بهشت، دیگری زیر نام مساوات و دیگری زیر نام ملت برتر تنها چیزی را که قربانی کرده اند انسان و انسانیت بوده است. هویت های ساختگی تقدس مآبانه، عدالت خواهانه و دلسوزانه رهبران فاشیست تاریخ هنوز به عنوان یک ننگ در تاریخ انسان وجود دارد. مگر همین امروز نیز به نام دموکراسی و حقوق بشر انسان ها قربانی نمی شوند؟ می شوند ولی با آن‫هم نشناختن رنگ ها، عدم درک تنوع این جهان متنوع و تقسیم دنیا به سیاه و سفید فرصت سرباز گیری را برای ایدیولوژی فراهم می‫کند و انسان را در برابر انسانیت به جنگ می‫فرستد.

من با نوعی برخورد سوباش گای که در این فلم به علت های تروریزم اشاره ای نمی کند، به هیچ صورت موافق نیستم. این را متاسفانه در بخشی از فلم نعیم شیخ به پولیس های که برای گرفتاری اش آمده اند، نیز می گوید. چرا ما به دنبال علل پیدایش تروریزم نیستم؟ چرا نمی توانیم علل پیدایش ایدیولوژی را جستجو کنیم؟ وقتی ایدیولوژی سیاه به وجود بیاید، خواه نا خواه ایدیولوژی سفید نیز به میان آمدنی است.

من نمی گویم که سیاه برحق است و یا سفید. مساله این است که وقتی سیاه به وجود می آید و به جنگ سفید می رود، سفید نیز مجبور است که از خودش دفاع کند و یا به مقابله برخیزد. این حرف برای توجیه سیاه و سفید نیست، طبیعت جهانی که ما در آن زندگی می کنیم، همین است. شاید بگوییم که پس وقتی طبیعت این است، پس پیدایش آنها نیز طبیعی است. بلی کاملا درست است. اما به گمان من ایدیولوژی زمانی به یک حربه شیطانی بدل می شود که نمی تواند با جانب مقابل خودش گفتگو کند. وقتی فرصت و زمینه ای برای گفتگو و شناخت و درک وجود نداشته باشد، سیاه و سفید هر کدام خود را برتر می پندارند. سوباش گای در فلم خود نشان می دهد که وقتی گفتگو تفاهم میان رنگ هاست، رنگ ها، رنگین کمان می‫شوند. ما در این فلم می بینیم که راحت آواز خوان مسلمان با خانواده پروفیسور راج متهور یک‫جا زندگی می کند، هرچند که آن خانواده هندو هستد. این چیزی نیست که جامعه متنوع هند، امروز به آن دست یافته باشد. تنوع در سرزمین پهناور و رنگارنگ هندوستان فرصت و زمینه گفتگو را میان همه رنگ ها، اندیشه ها و ایدیولوژی ها فراهم کرده است. به همین خاطر هم است که دموکراسی هند، دموکراسی سوغات داده شده از جانب غرب نیست. اما در این فلم می بینیم که وقتی ایدیولوژی از جای دیگری صادر می شود، حتا تحمل دیدن پرچم هند را بر بالای قلعه سرخ که گویا نمادی از سلطنت مسلمانان بر هند است، ندارد. همیشه نگاه های نومهیر شیخ به سوی پرچمی است که بر بالای دروازه قلعه سرخ در اهتزاز است.

فلم سیاه و سفید هرچند در پی آن است که نومهیر شیخ یا همان تروریست اصلی را به افغانستان منسوب کند، اما به گونه واضح دلایل آن را که چرا وی تروریست شد، توضیح نمی دهد. ما تنها در چند فلاش بک محدود می بینیم که جنگ علت اصلی مساله است. من با نگاه سوباش گای موافقم که جنگ عامل تروریستی شدن و تولید ایدیولوژی است، اما مگر نه این است که جنگ خود زاده ایدیولوژی سلف خود است. در این‫جا باید واضحا بگویم که سوباش گای در نوع نگاه خود به افغانستان کوتاهی دارد. درست است که جنگ در این سرزمین زمینه های داشته است، اما ایدیولوژی جنگ هیچ گاهی برخاسته از اندیشه و تفکر مردم این سرزمین نبوده است. حتا مردم این سرزمین در زمانی که سلطان محمود دروازه سومنات را به غرنی آورد، گناهی نداشتند. سلطان محمود را نیز یک ایدیولوژی به آن کار واداشته بود. برای من به عنوان کسی که این فلم را با دقت دیدم، بهتر این می بود که نومهیر را به افغانستان پیوند نمی داد. ایدیولوژی تروریستی حتا در میان گروه های مذهبی و قومی در همان هند متنوع و رنگارنگ نیز وجود دارد. با این حال سوباش گای با این تمهید که در آغاز فلم و حتا در فلاش بک های خود افغانستان را یک سرزمین تاریک و با رنگ های سیاه و سفید به نمایش می گذارد، می خواهد بگوید که منبع تروریزم، سرزمین های است که در آن تنوع کمتر است. شاید این حرف درست باشد، اما حرف آخر و قطعی نیست. حوادث یازدهم سپتامبر نشان داد که تروریزم هیچ تعلقی به مکان ندارد. کسانی که عملیات انتحاری یازدهم سپتامبر 2001 را اجرا کردند، سال ها در جامعه متنوع امریکایی زندگی کرده بودند. آن افراد حتا رنگ و ذایقه های متنوع را سال ها دیده و چشیده بودند، اما با آن‫هم تروریست شدند. علت تروریزم را باید در چیزهای دیگری به غیر از مکان جستجو کرد.

ساده انگارانه خواهد بود که تروریزم را به اسلام و یا به هر مذهب و دین دیگری پیوند بزنیم. این کار حتا جفای نابخشودنی برای نسل های بعد تر از ماست. هم چنان که سوباش گای در فلم سیاه و سفید نشان می دهد که تفسیرهای متنوع و متعدد می تواند از اسلام و هندوییزم وجود داشته باشد، از هر دین و پندار دیگری نیز می توان تفسیرهای نامحدود داشت. می توان دنیا را از دریچه نگاه تمام انسان های روی زمین به یک رنگ دیگر دید.

من با روایت داستان از این جهت موافق هستم که ایدیولوژی را به گفتگو می خواند. فلم می گوید که اگر میان پندارهای ایدیولوژیک گفتگو به میان آید، داد و ستد فکری و ذهنی ایجاد شود، تفاهم نیز ایجاد می شود. مشکل دنیای ما این نیست که چه برتر است و چه برتر نیست. اصل مساله این است که ما همه انسان های روی زمین بپذیریم که هیچ چیز برتر نیست و برتری تنها زمانی بدست می آید که رنگ ها رنگین کمان شوند. در فلم سیاه و سفید نیز زمانی که مراسم استقلال هندوستان در 15 اگوست برگزار می شود و نومهیر با کمک های پروفیسور در مراسم حضور پیدا کرده است و می خواهد عملیات انتحاری را انجام دهد، پروفیسور با اشاره به گروه بزرگی از دانش آموزان که لباس های رنگارنگی را به تن کرده اند، اشاره می کند و می گوید که ببین در میان این کودکان و در میان این رنگارنگی چه کسی می تواند بداند که کدام‫ یک از این کودکان مسلمان است و کدام یک هندو. نومهیر آن تروریست مصمم که اراده دارد خودش را منفجر کند، اسیر دنیای رنگ ها می شود. پروفیسور راج ماتهور، خانمش، دخترش و دوستانش به نومهیر رنگین کمان را می شناساند. نومهیر می بیند که در دنیا تنها رنگ سیاه و سفید وجود ندارد، بلکه رنگ های دیگری هم است که پروفیسور و خانواده اش نمونه ای از آن است. خانواده ای پروفیسور کوچک است، اما متنوع است. او با خانمش بالای بسیاری از مسایل اجتماعی اختلاف نظر دارد، اما آنها یکدیگر را تا پای جان دوست دارند. چرا ایدیولوژی نمی تواند ایدیولوژی مقابل خودش را دوست داشته باشد ولی مخالف یکدیگر باشد؟ نومهیر در اوایل از آنچه که پروفیسور برایش به عنوان یک دوست و یک انسان انجام می دهد، می خواهد سواستفاده کند، اما زمانی که حوادث گوناگون او را به شناخت رنگ ها و پندارهای گوناگون از دنیا رهنمایی می کند، می داند که باید آنچه را که می خواهد، انجام دهد، انجام ندهد. او می گریزد. گریز نومهیر نیز در پایان فلم سمبولیک است. او شاید از خودش می گریزد؛ خودی که سال ها در بند یک رنگ و یک ایدیولوژی گرفتار شده است. او می گریزد تا خودش را گم کند؛ خودی که سال ها او را اسیر و گرفتار توهم و نفرت کرده بود. به همین خاطر هم است که در پایان فلم برای پولیس نامه می فرستد و صادقانه اعتراف می کند که من دنیا را از چشمان پروفیسور راج ماتهور شاختم و رنگ ها را درک کردم و دانستم که به غیر از سیاه و سفید در دنیا رنگ های دیگری نیز وجود دارند.

پانوشت ها:

* منظور از ایدیولوژی همان تعریفی است که بر ذهنیت و وجدان روشنفکران سرزمین ما سنگینی می کند.

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 4:13 بعد از ظهر  توسط سنجرسهیل  |